تبليغاتX
آشنایی با قشقایی ها (1)
پيرامون تاريخ ایران و قشقاييها و سير تحولات تاريخي-سياسي آنان

سلام دوستان

در مورد مرحوم بهمن بیگی مقالات زيادي نوشته شده و عده اي وي را خائن به ايل قشقايي و عده اي آن را خادم به قشقايي ذكر كرده اند. اينجانب در اين مقال قصد دارم با آوردن استدلالاتي وي را از خادمان ايل قشقايي به حساب آورم. اما یک نکته در این بین وجود دارد: تنبلی نخبگان قشقايي ها در آموزش زبان ترکی از یک طرف و دریدگی مخالفان آن از طرف دیگر.

شکی نیست که ظهور رضاخان در ایران با هدف ایجاد افتراق در اردوی اسلام بوده است. از زمان ظهور، وی شروع به گسترش نژاد پرستی موهوم آریا در ایران نمود و برای رسیدن به این هدف، افراد و فرهنگهای متعددی قربانی شدند: فرهنگ و زبان ترکزبانان، عربزبانان، کوردزبانان، لر زبانان ووووو و حتی فرهنگ و زبان فارسزبانان غیر مرکز نشین مثل شیرازیها.

خوانین قشقایی هم به دلایلی که در مقاله ای که در دست تالیف دارم خواهم گفت، نتوانستند کاری برای حفظ اقتدار قشقایی ها به مانند زمان قاجار انجام دهند. در این بین فردی پیدا شد با نام بهمن بیگی که علم باسوادی عشایر را برداشت و در آن خفقان ضد ترکی زمان محمدرضا عملاً با انتخاب اهم بر مهم، ترجیج داد بچه های عشایر باسواد باشند ولو اینکه بخواهند با زبان فارسی درس بخوانند. نه اینکه زبان ترکی اولویت کمتری داشته باشد بلکه متناسب با شرایط آن روزگار این سیاست از بهترین راهکارهای بود که می شد اتخاذ کرد.

واقعیت آن است که خوانین ما قشقاییها اگر چه افراد با شرفی بوده اند اما درایت کافی برای مدیریت ایل قشقایی در اثنای حکومت پهلوی و جمهوری اسلامی را نداشته اند. اسکان عشایر باید بدست ایلخانی قشقایی انجام می شد نه بدست حکومت پهلوی!!!! درست این بود که ایلخانی قشقایی با سیاست کج دار و مریز با این حکومتها طی مسیر میکرد نه اینکه بخواهد با مواجهه مستقیم با حکومتها، به جنگی نابرابر وارد شود که نتیجه اش جز بدبختی بیشتر برای قشقاییها نبوده است.

ایلخانی قشقایی می بایست با فرستادن بچه های قشقایی به مدارس و دانشگاههای داخلی و خارجی (مثل خوانین بختیاری) عملاً باعث تقویت جبهه قشقاییها در معادلات نوظهور ناشی از تشکیل حکومت پهلوی می شد چون با تقویت حکومت مرکزی در زمان پهلوی اول، دیگر عشایر ماندن قشقاییها فقط و فقط باعث عقب ماندگی آنها نسبت به یکجانشینان و حتی نسبت به بقیه ایلات ایران می شد.  مرحله بعد ایلخانی قشقایی از این قشر تحصیلکرده برای پیشبرد توسعه شهرها و روستاهای قشقایی نشین بهره می گرفت که متاسفانه عملاً این اتفاق نیافتاد.

سالها گذشت و خوانین قشقایی هم یا در تبعید بودند یا در حال جنگ با حکومت مرکزی و عملاً ایل سر و سامانی نداشت. شهر و شهر نشینی گسترش پیدا می کرد و قشقاییها هم به ناچار یا به زندگی ایلی خود ادامه می دادند و یا در روستایی یا شهری آرام آرام سکنی می گزیدند. یکجانشین های قشقایی هم با معضلات عدیده ای مواجه بودند: بیکاری، فاصله فرهنگی زیاد با یکجانشینان وو.

 

نتیجه این سکونت اجباری هم انجام کارهای دسته دوم و یدی توسط قشقاییها بود. چرا؟ چون نه سوادی داشتند و نه مدرکی که بخواهند از قبل آن درآمدی کسب کنند. آن حداقل قشقاییهایی هم که  داشته اند از سیستم بهمن بیگی بیرون آمده بودند.

با اين توضيحات به نظر من اين اوج بي انصافي است كه بخواهيم بهمن بيگي را خائن به قشقاييها بدانيم.

دوستان

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 13:20  توسط آيدين   | 

 سلام  به دوستان، وقت بخير

همه ما به عنوان انسان جايز الخطائيم و هيچ كسي معصوم نبوده و نيست و نخواهد بود. حتي پيامبر اسلام هم بنا به نص صريح قرآن در مقاطعي از زندگي خود خطاهايي مرتكب شده است. در سوره ضحي به صراحت به پيامبر خطاب مي كند: "الم يجدك يتيماً فاوي، و وجدك ضالاً فهدي" (اي پيامبر آيا تو يتيم نبودي و خدا تو را پناه داد و آيا بسيار گمراه نبودي و خدا تو را هدايت كرد).

پس به نظر من اين موضوع كه مي گويند فلان كس معصوم است صحيح نيست و همه انسانها در زندگي خود به خطا رفته اند و به خطا مي روند و به خطا خواهند رفت. تنها موضوع در اين زمينه در مورد سطح خطاكاري افراد است. مثلاً پيامبر خطايي مثل قتل نفس عمد انجام نمي دهد يا دزدي نمي كند چون اگر اين گونه خطاها را مرتكب شود شايسته پيامبري نخواهد بود و خداوند اينچنين فردي را به عنوان رسول معرفي نخواهد كرد. ما بايد مواظب باشيم كه در اين توهم كه انسانهايي هستند كه معصوم اند گرفتار نشويم.

اين فرهنگ معصوم و ناخطا پنداشتن برخي افراد در جامعه در تار و پود ذهن ما ريشه دوانده و بعضاً ما را به اين نتيجه مي رساند كه از فلان كس محبوب ما، خطايي سر نزده و اگر كسي آمد و گفت فلان كس فلان خطا را انجام داده ما بايد بدون هيچ منطقي بر عليه منتقد موضع بگيريم.

در فرهنگ عامه ايل قشقايي از خسرو قشقايي و برادران و كلاً خاندان ايشان به نيكي ياد مي كنند دليل اين موضوع هم بخاطر خوش نامي اين خاندان و عدم تسليم آنان در مقابل ظلم بوده است. با اينحال، ما به عنوان جمعي از دانشجويان و نخبگان ايل قشقايي بايد با عوام ايلمان فرق داشته باشيم و با نگاهي بيطرفانه به آسيب شناسي وقايع و رويدادهاي پيش آمده بر ايلمان اقدام كنيم و يافته هايمان در اين راه را راهنماي زندگيمان قرار دهيم هم به عنوان يك انسان و هم به عنوان فردي كه وطن، ايل و تبار خود را دوست دارد.

حال برويم به سراغ صولت الدوله قشقايي و فرزندانش. اينجانب هميشه از كودكي دوست داشتم كه روزي بيايد كه بتوانم با مطالعه منابع مكتوب و غير مكتوب موجود، پيرامون خوانين قشقايي اطلاعاتي كسب كنم و بتوانم به بسياري از سئوالاتي كه در ذهنم نقش بسته بود پاسخي قانع كننده بدهم.

از سال 1381 به بعد شروع به اينكار كردم و يافته هايم تا زمان حال در مورد خاندان قشقايي در صد سال اخير را به قرار زير يافتم:

1- صولت الدوله قشقايي (1252-1311 شمسي): ايشان بنا به اظهار دوستان و دشمنانش، فردي با شرف، وطن دوست و در عين حال سياس بود كه متناسب با وضع زمان خودش سعي داشت ايل قشقايي را ساماني دهد و در جريانات زمان خودش به نحوي عمل كند كه باعث سرافرازي نسلهاي آتي ايل شود از جمله:

الف: در جريان نهضت مشروطيت: در آن جريان، ايشان از حاميان سرسخت مشروطه چيان بود و در اين راه به دفعات با مستبدين محلي و ملي از جمله قوام الملك شيرازي جنگيد و بسياري از عزيزان و ياوران خود را از دست داد.

ب: جنگ با انگليسيها و دست نشانده هايش در فارس در سال 1297 شمسي: ايشان در جنگي نابرابر توانست در چندين جبهه شكست عظيمي بر انگليسيان و دست نشانده هايشان وارد نمايد اما در نهايت بخاطر خيانت بعضي از اطرافيانش، در نهايت بازنده جنگ شد و مجبور شد عليرغم ميل باطنيش به صلح با انگليسيان و حاميان ايرانيش تن در دهد.

ج: در جريان انتخاب مصدق به عنوان استاندار فارس در سال 1299 شمسي: ايشان چون دكتر مصدق را فردي شرافتمند مي ديدند كه دوستدار خدمت به مردم است از حاميان پر و پا قرص مصدق بودند.

د: در جريان كودتاي رضا خان و سقوط قاجاريه: چون در آن مقطع ناامني در ايران بيداد مي كرد ايشان در نهايت صلاح را در تاييد و حمايت رضاخان ديد و پس از سقوط قاجاريه، ايشان به عنوان نماينده جهرم به مجلس شوراي ملي رفتند و از حاميان رضاشاه در مجلس بودند و در بسياري از جريانات از ايشان دفاع كردند و حتي موقعي كه در فارس عده اي بر عليه دولت رضاشاه شورش كرده بودند ايشان صلاح را در آن ديد كه به عنوان حامي رضاشاه به نوعي به جنگ اينها برود (طبق مصاحبه ناصرخان قشقايي فرزند ايشان با مركز مطالعات شفاهي هاروارد در سال 61).

ه: در جريان توهين يك افسر انگليسي به قشقاييها در سال 1307 شمسي: ايشان در آن مقطع فرزندش ملك منصورخان را به فارس گسيل داشت تا غائله پيش آمده در فارس را به نوعي فرونشاند و انگليس را واداشت آن مامور خود را از فارس اخراج نمايد.  

اما نگاه رضا شاه به ايشان چه بود؟ طبق اطلاعات و اسناد موجود، رضاخان تا قبل از شاه شدنش، در ظاهر رفتار دوستانه اي با ايشان نشان مي داد اما وقتي كه موقعيت خود در ايران را تثبيت كرد ديگر وي را دشمن درجه يك خود مي دانست به دو دليل: اول اينكه رضاشاه ادعا داشت بعد از حدود 1000 سال به حكومت تركان بر ايران خاتمه داده و به خيال خودش ايران را به فر و شكوه باصطلاح اساطيري اش برگردانده اما صولت الدوله يك مرد تركزبان است و به نوعي با خاندان قاجار مرتبط مي شود و با اين همه قشون جنگجو كه دارد مي تواند حتي رضاشاه را ساقط كند و رضاشاه با آن سابقه خرابش به عنوان يك قزاق آلت دست روسها و با آن طرحهاي سئوال برانگيزش در جريان سركوب مذهب در جامعه ايران، مطمئناً هيچ وقت محبوبيت صولت الدوله را نخواهد داشت و اگر روزي به ذهن صولت الدوله  تصور پادشاهي خطور مي كرد چه بسا كه بسياري از مردمان ايران وي را بر رضاخان پالانچي قزاق ترجيح دادند.

دوم اينكه رضاشاه مدعي مقابله با خان و خانسالاري بود و طبيعي بود كه صولت الدوله به عنوان يكي از خوانين قدرتمند ايلات ايران بايد از بين مي رفت تا راه براي اسكان عشاير فراهم شود دليل اين موضوع هم اين بود كه رضاشاه تصور مي كرد يكي از دلايل اصلي عدم اسكان عشاير در ايران خوانين عشاير هستند و تا زماني كه اين خوانين هستند اسكان عشاير عملي نخواهد شد . به نظر من اين تفكر رضاخان تا حدي مي توانست درست باشد.

اين دلايل باعث شد كه صولت الدوله قشقايي جزء اولين خوانيني باشد كه قرباني تفكرات رضاشاه شود و در سال 1311 شمسي در زندان قصرقجر توسط پزشك احمدي و با تزريق سم كشته شود.

در مجموع به نظر من صولت الدوله فردي غيرتمند، وطن دوست و باشرف بوده و با تحليل مسائل و واقعيتهاي زمان خود، فكر كرده اگر به اين نحو با رضاشاه برخورد كند در مجموع به نفع قشقاييهاست و نسلهاي بعدي ايل قشقايي هم سرشكسته نخواهند بود. وي ميدانست كه عشاير  نمي توانند تا ابد عشاير باقي بمانند و بايد روزي ساكن شوند و به اين موضوع اعتقاد عملي داشت هر چند رضا شاه اينقدر خائنانه با ايشان برخورد كرد كه در مجموع نتوانست از توانمنديهاي اينچنين فردي در مديريت ايران و عشاير استفاده مناسب نمايد.

به نظر من جناب صولت الدوله در طول دوره زندگي شان مرتكب يك اشتباه بزرگ شدند: اينكه رضاخان را خوب نشناخته بودند و نمي دانستند كه آدمي كه تا ديروز قزاق روس بوده و بسياري از وطن دوستان (از جمله ميرزاكوچك جنگلي) را به قتل رسانده نمي تواند باني اصلاحات شود و مملكتي را به صراط مستقيم هدايت نمايد. لذا اعتماد ايشان به رضاخان عمده ترين اشتباه وي است، اشتباهي كه در نهايت به قيمت جان وي تمام شد.

از برادران صولت الدوله هم به جز يكي از آنها (محمدعلي خان)، بقيه افراد صالحي نبوده اند و بخصوص پس از جنگ ايل قشقايي با انگليس در سال 1297 شمسي، وابستگي خود به انگليس و باند قوام الملك شيرازي را به اثبات رسانده اند از جمله سردار احتشام. اين برادران عملاً بيشتر مايه شرمساري ايل و صولت الدوله بوده اند تا مايه افتخار آنها.

پس از صولت الدوله بايد به سراغ فرزندانش برويم و ببينيم كه اينها كه بوده اند و چه             كرده اند. فرزندان پسر صولت الدوله قشقايي شامل محمدناصر قشقايي ، ملك منصور قشقايي، محمد حسين قشقايي  و خسروقشقايي مي باشند.

اينجانب از بين فرزندان صولت الدوله به بحث در مورد دو فرزندش محمدناصر و خسرو مي پردازم به دو دليل: يكي اينكه دو فرزند ديگر ايشان (ملك منصور و محمدحسين) از همان آغاز خود را چندان درگير در جنگ و جدلهاي سياسي نكرده اند، دوم اينكه مبناي من در اين بحث در مورد دو نفر از تاثيرگذارترين اين افراد بوده است: محمد ناصر قشقايي (ناصرخان) و خسرو قشقايي (خسروخان).

 

 

2- محمد ناصر قشقايي (1272-1362 شمسي)

ناصرخان متولد 1272 شمسي در ايل قشقايي است. وي در بسياري از جنگها و جريانات در كنار پدر بزرگوارش بوده و جراحات زيادي متحمل شده و زندانها و تبعيدهاي مختلفي را هم در زمان قاجاريه، هم در زمان پهلوي و هم در زمان جمهوري اسلامي متحمل شده است.

الف: زمان قاجاريه:‌ ايشان در آن زمان عليرغم نوجواني و جواني در حوادث و جنگهاي مختلف در كنار پدر بوده و رشادتها و از جان گذشتگيهاي زيادي از خود بروز داده است. در حادثه انقلاب مشروطه ايشان از حاميان مشروطه چيان بوده و در بسياري از جنگهاي مشروطه خواهان با مستبدان حاضر بوده و سختيهاي زيادي را متحمل شده است. در جنگ سال 1297 قشقايي با انگليسيها در كنار پدرش رشادتها به خرج داده و تلاشهاي زيادي براي اخراج انگليسيها از فارس و ايران انجام داده است. در زمان صلح كذايي هم به عنوان نماينده پدر با انگليسيها ملاقاتها داشته و خدماتي انجام داده است.

بطور كلي، چون در زمان اواخر قاجار، ايران چه از لحاظ اقتصادي و چه از لحاظ فرهنگي و امنيتي وضع چندان مناسبي نداشت و ضمناً طبق اطلاعات موجود، در آن زمان حدود 70 درصد از جمعيت ايران عشاير بوده اند لذا نمي توان انتظار داشت كه محمدناصر توانسته باشد كار عمده اي براي ايل قشقايي انجام دهد.

ب: زمان پهلوي اول: در زمان رضا شاه ايشان به مانند پدر، از حاميان رضاشاه بودند و به عنوان نماينده فيروزآباد به مجلش شوراي ملي راه يافتند و در مجلس هم از حاميان رضاشاه بودند اما كم-كم  با آشكار شدن كينه رضاشاه نسبت به وي و پدرشان، به زندان قصرقجر افتاد و پس از تحمل شكنجه و سختيهاي بسيار، شاهد مرگ مرموز پدر شد، جنازه پدر را تحويل گرفت و به فارس آورد و پس از دفن پدر، مجدداً تحت الحفظ به زندان قصرقجر بازگردانده شد و بعد از يكسال، به مدت پنج سال بصورت خانگي حبس شد، از سال 1317 تا شهريور 1320 شمسي هم مدتي در قوچان و مدتي هم در شهريار تبعيد بود. ايشان در دوران تبعيد در قوچان و شهريار، خدماتي براي مردم محل انجام داده بودند از جمله  ساخت مكانهاي بهداشتي و مدرسه و ... .

بطور كلي ايشان در دوران شانزده سال حكومت پهلوي اول، مجالي براي خدمت به ايل قشقايي نيافتند چون از سال 1304 تا 1311 عملاً امكان بازگشت از تهران به فارس برايشان مقدور نبود چون رضاشاه اين اجازه را نمي داد. در فاصله سالهاي 1311 تا 1320 هم كه ايشان يا زندان بوده اند يا در تبعيد. لذا در زمان پهلوي اول انتظار زيادي از ايشان نمي توان داشت.

ج: زمان پهلوي دوم: همزمان با ساقط شدن رضاشاه، خوانين قشقايي كه همگي در تهران و حومه در تبعيد بودند هر كدام از مسيري خود را به فارس رساندند. ناصر خان به همراه برادرش خسرو قشقايي از تهران حركت كرده و پس از رسيدن به مهركويه سميرم، از طريق كوه خود را به فيروزآباد مي رسانند.

بطور كلي اين دوره را مي توان به دو بخش تقسيم كرد. بخش اول حدفاصل سالهاي 1320-1332 شمسي (قبل از كودتاي 28 مرداد) را شامل مي شود و بخش دوم مربوط به حدفاصل سالهاي 1332-1357 شمسي (از كودتاي 28 مرداد تا پيروزي انقلاب اسلامي) مي باشد.

در حدفاصل سالهاي 1320-1332 شمسي، به دليل بي تجربگي هاي محمدرضاشاه در دوران آغازين زمامداري اش، و همچنين مصادف شدن آغاز حكومت وي با جنگ جهاني دوم و اشغال ايران توسط كشورهاي شوروي و انگلستان، كشور با نابسامانيهاي زيادي مواجه مي شود و شاه عليرغم اينهمه نابسامانيها، بر آن مي شود تا به سياستهاي پدرش براي تخته قاپو كردن عشاير ادامه دهد و به اين منظور شروع به ممانعت از كوچ عشاير و اسكان اجباري آنها در مكانهاي خاص      مي كند.

اين موضوع سرآغاز جنگهاي متعدد بين عشاير و حكومت پهلوي مي شود كه از مشهورترين آنها در حوزه قلمرو ايل قشقايي جنگهاي تامرادي (جنگ بين عشاير لر با همراهي قشقايي ها بر عليه حكومت پهلوي)، موك (جنگ بين ايل قشقايي به فرماندهي ناصر قشقايي بر عليه حكومت پهلوي و باند قوام الملك شيرازي) و سميرم (جنگ بين ايل قشقايي به فرماندهي خسروخان با حكومت پهلوي در سال 1322 شمسي در سميرم اصفهان) مي باشند.

نتيجه جنگ تامرادي كشته شدن بخش زيادي از سربازان ژاندارمري پهلوي – به قولي حدود 800 نفر-  بود. اين جنگ در حوالي كامفيروز فارس روي داد. در جنگ موك كه در سال 1322 شمسي در موك فيروزآباد روي داد در نهايت قشقاييها شكست خوردند و فيروزآباد به دست حكومت افتاد و پس از مدتي بين طرفين آشتي شد. در جنگ سميرم هم حدود 200 نفر از پرسنل پادگان سميرم اصفهان كشته شدند كه مهمترين آنها كشته شدن سرهنگ شقاقي فرمانده پادگان بود.

بطور كلي اين سه جنگ تا حد زيادي وجهه قشقاييها را در نزد حكومت پايين آورد. محمد ناصر قشقايي به عنوان ايلخان وقت قشقايي و برادرش خسرو قشقايي، در آن مقطع چاره اي جز جنگ برايشان باقي نمانده بود چون عملاً در كار شده قرار گرفته بودند و فرصتي به آنها داده نشد تا بتوانند راه نويي پيش روي عشاير بگذارند.

موضوع ديگري كه در اين برهه اتفاق افتاد تشكيل حزب دمكرات كردستان و آذربايجان به دليل شيطنت روسها در آن مناطق بود. بدين دليل در سال 1325 بين خوانين دو ايل بزرگ قشقايي و بختياري در آغ چشمه شيراز ملاقاتي صورت گرفت و بر آن شدند تا مانع از دست اندازي بيگانگان به خاك ايران در حوزه تحت قلمرو خود شوند.

اين طرح نيز به نوبه خود به دليل خيانت بعضي از بختياريها لو رفت و قشقاييها هم كه تنها در ميدان باقي مانده بودند با مذاكره با شاه و كسب امتيازاتي از قبيل اعطاي مجوز احداث راه آهن شيراز به اصفهان از حكومت، حاضر با مصالحه با پهلوي دوم شدند. اين حادثه به محمدرضا شاه فهماند كه هنوز هم خوانين عشاير بر تاريخ ايران تاثيرگذارند و تخت قاپوها و اعدام سران عشاير نتوانسته باعث اسكان عشاير و افول قدرت خوانين شود.

بعد از اين مصالحه، نگاه حكومت پهلوي به سران عشاير موقتاً مثبت شد و آن حكومت صلاح خود در آن شرايط را در ايجاد امكان فعاليت سياسي براي خوانين عشاير ديد.

در اين اثنا خسرو و محمدحسين قشقايي به عنوان نماينده مجلس به شوراي ملي و محمدناصر قشقايي به عنوان سناتور مجلس سنا به مجلس راه يافتند. برادران قشقايي در طي برهه زماني سالهاي 1325 تا 1332 شمسي (زمان كودتاي 28 مرداد) عملاً از حاميان دكتر مصدق و جبهه ملي ايران بودند و در اين راه از هر گونه حمايتي دريغ نكردند.

اين بازه زماني هفت ساله بهترين فرصتي بود كه خوانين قشقايي مي توانستند بيشترين خدمت را به ايل قشقايي و مردمان بي سواد مانده و خانه به دوش خود كنند و با توجه به رابطه خوب خود با دكتر مصدق، يك تغيير اساسي در وضعيت اسكان عشاير و همچنين زيرساختهاي صنعتي براي مناطق قشقايي نشين ايجاد كنند تا ايل قشقايي هم از اين ميان طرفه اي براي خود بر بندد و حداقل از رقيب ديرينه خود ايل بختياري عقب نماند.

اين دوره مصادف بود با شروع اصلاحات اقتصادي دولت محمدرضا شاه پهلوي در سال 1326 . در اين سالها تغييرات عديده اي در حوزه زيرساختهاي صنعتي و دانشگاهي ايران ايجاد شده يا در حال ايجاد بود.

در اين بين نگاهي به وضعيت ايل بختياري - رقيب ديرينه ايل قشقايي- خالي از لطف نيست. خوانين بختياري بعد از به قدرت رسيدن رضاخان و حتي قبل از آن، خود را در ساختار سياسي حكومت وارد كرده بودند و صمصام السلطنه آخرين نخست وزير حكومت قاجار از ايل بختياري بود. ايشان حتي پس از سقوط حكومت قاجاريه هم تا زمان مرگشان در سال 1311 شمسي نخست وزير رضاشاه بود.

ايلخاني ايل بختياري جناب آقاي سردار اسعد بختياري از فاتحان تهران در جريان نهضت مشروطيت بود. در زمان به قدرت رسيدن رضاشاه به عنوان وزير خارجه رضاشاه انتخاب شد و اگر چه در نهايت به دليل بدبينيهاي رضاشاه مقتول گشت با اينحال مجال رشد و ارتقاء مردمان ايل خود در ساختار حكومتي پهلوي را فراهم كرد.

بخشي از جوانان ايل بختياري هم با حمايت خوانينشان به فرنگ رفته و در آنجا تحصيلات عاليه را طي كرده بودند كه يكي از اين افراد شاپور بختيار بود. آقاي شاپور بختيار در زمان رضا شاه در فرانسه مدرك تحصيلي خود را در رشته حقوق دريافت كرد، در جنگ دوم جهاني به عضويت ارتش فرانسه درآمد و بلافاصله پس از پايان جنگ در سال 1324 شمسي، به ايران بازگشت و به عنوان رئيس كارخانه اي در اصفهان مشغول به كار شد. در دولت دكتر مصدق به عنوان وزير كار انتخاب شد و بعد از كودتاي 28 مرداد مدتي زنداني بود و بعد آزاد شد. سپس به فعاليت خود در ايران ادامه داد تا اينكه در سال 1357 شمسي به عنوان نخست وزير محمدرضا شاه انتخاب شد.

همچنين به عنوان نمونه اي ديگر مي توان به ثريا بختياري - همسر دوم محمدرضا شاه- اشاره كرد. ايشان پس از جدا شدن محمدرضا از فوزيه در سال 1327 شمسي، در سال 1329 با محمدرضاشاه ازدواج كرد و تا سال 1336 همسر محمدرضاشاه بود و در اين حين راه ورود بسياري از همزبانان و همكيشان خود را به سطوح عاليه حكومتي بازگشاد.

اما دريغ و درد از اين بي توجهي خوانين قشقايي به توسعه همه جانبه قشقايي ها. خوانين قشقايي به جاي توجه به پيگيري بهبود شرايط زندگي مردمان ايل قشقايي، حتي مانع اسكان مردمان ايل به خواست خود نيز مي شدند و نگارنده خود از بسياري از بزرگان فاميل شنيده ام كه خوانين قشقايي در آن مقطع ما را از اسكان در مسيرهاي ييلاق و قشلاق ايل باز مي داشتند. واقعاً چه دليلي براي مخالفت خوانين با اسكان عشاير بود؟

با نگاهي به موقعيت سياسي ايل قشقايي و اشاره اي كه پيشتر به آن شد، مي شود دليل اين موضوع را فهميد. خوانين قشقايي بعد از شهريور 1320 و بازگشت به ايل باز هم به دنبال خان و خان بازي بودند و قدرت خود را در حفظ موقعيت ايلخاني خود مي دانستند و طبيعي بود كه اگر همين عشاير ساكن مي شدند ديگر خان و ايلخاني معنايي نداشت.

بعد از انتخاب اين خوانين به عنوان نمايندگان مجلش شوراي ملي و سنا و عليرغم اينكه اينان در تهران پايتخت بودند و وضع ساير عشاير ايران را هم به عينه مي ديدند باز هم متاسفانه بر عدم اسكان عشاير تاكيد كردند. اين موضوع باعث عقب ماندگي بيشتر و بيشتر ايل قشقايي شد.

          حدود چهارماه قبل از كودتاي 28 مرداد سال 1332، جاسوسان سيا در حوزه هاي قدرت موجود در ايران نفوذ كرده و سعي نمودند تا با تطميع يا حذف فيزيكي حاميان مصدق، اطراف وي را خالي نموده و براحتي ايشان را ساقط نمايند. خوشبختانه خوانين قشقايي از اين آزمايش سربلند بيرون آمدند و طبق اسناد موجود سيا، تنها ايلي كه از حاميان مصدق باقي ماند و عملاً هزينه اش را هم پرداخت ايل قشقايي بود.

          پس از وقوع كودتا، خوانين قشقايي كه چاره اي جز

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

منابع و مآخذ

1-                ايل قشقايي در جنگ جهاني اول

2-                سالهاي بحران: خاطرات محمدناصر قشقايي

3-        مصاحبه محمدناصرقشقايي با مركز مطالعات شفاهي ايران در سال 1362 (http://www.fas.harvard.edu/~iohp/ghashghaie.html)

4-                پرچمدار حماسه جنوب صولت الدوله قشقايي

5-                 نگاهي به ايل قشقايي بعد از شهريور 1320

6-                 اسناد سيا در مورد كودتاي 28 مرداد 1332

7-                اسناد سيا در لانه جاسوسي

8-                نگاهي از درون به جنبش چپ ايران

9-                 سرگذشت ياران دكتر مصدق

10-

:" نه آمده ام ملک بگيرم نه آمده ام مال بگيرم و نه آمده ام خان بشوم. من يک ايراني هستم و هر چه از دستم بيايد براي خدمت به ايراني ها و فارسي ها مي کنم"  ناصر قشقايي

http://yaghyemaghmoom.blogfa.com/post-124.aspx

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 12:0  توسط آيدين   | 

سلام به شما دوست گرامي

وقت بخير

آغاز بهار طبيعت و تجلي دوباره حيات در زمين بر شما مبارك باد. اميدوارم در سال جديد زندگيتان آكنده از موفقيت و سربلندي باشد.

دوستان معذرت از شما بابت تاخير در بروز رساني وبلاگ. حقيقت امر اينست كه با توجه به مباحث تاريخي مطرح شده توسط جناب پورپيرار كبير در مورد تاريخ ايران و خاورميانه، احساس كردم كه ديگر وبلاگ را به روز نكنم و منتظر بمانم تا خلاصه آخرين نظرات ايشان در مورد تاريخ ايران -كه در http://www.naria5.blogfa.com/درج مي شود- بدست آيد تا بتوانم جهت اطلاع رساني در اختيار شما قرار دهم. اميدوارم بپسنديد.

===============

آثار باستاني ايران به دو گروه تقسيم مي شوند گروه اول آثار تمدن باشكوه عيلامي و گروه دوم آثار يونانيان مهاجر به ايران.البته گروه سومي هم مي توان تعريف كرد و آن هم آثار شيادي و حقه بازيهاي دانشگاه كنيسه اي شيكاگو از حدود 60 سال پيش تا كنون.

اين شياديها براي پوشاندن آثار قتل عام بي كران و بي نظيري است كه يهوديان به كمك قوم خزر يعني هخامنشيان اجير شده يعني كورش داريوش و خشايار شاه در 2480 سال پيش انجام دادند و طي آن هيچ انساني را در شرق ميانه زنده نگذاشتند.پس از اين قتل عام هخامنشيان به مسقط الرأس خود يعني سرزمين هاي شمال غربي درياي خزر و يهوديان هم به اورشليم برگشتند.اين قتل عام موسوم به پوريم است كه يهوديان همه ساله همزمان با نوروز جشن مي گيرند و شرحي از آن هم در تورات آمده است.تمدن هاي ديگر يعني هند و چين و يونان دقيقا" پس از همين زمانها آغاز مي شود كه نشان دهنده ايجاد تمدن آنها توسط فراريان واقعه پوريم مي باشد.

دلايل بسياري بر صحت اين ادعا مي باشد از جمله تپه هاي تمدني بجاي مانده در جاي جاي ايران كه در تمام آنها آثار آتش سوزي و قتل عام وحشيانه به چشم مي خورد و هم اكنون هر از گاهي آثار آنان توسط قاچاقچيان اشياء مخفيانه به خارج از كشور برده مي شود و ميراث فرهنگي هم هيچ اقدام مهمي در اين مورد انجام نمي دهد آثا بسيار نفيسي از اين تمدنها در موزه هاي مختلف از جمله موزه تنديس تهران قابل ديدار است كه در هيچ زماني پس از هخامنشيان ديگر نظيري براي آنها نمي توان يافت چون سازندگان آنها و آن تمدن بكلي نابود شد.

از جمله اين اماكن مي توان به :شوش-تخت جمشيد -تپه حسنلو در آذربايجان- تپه حصار- زاغه تپه سگزآباد قزوين –پيراوند لرستان-تپه كلورز و تپه مارليك در گيلان- شهر سوخته سيستان- تپه سيلك دامغان –گوهر تپه در فارس –تپه جيرفت- زيويه كردستان- تپه هاي كاشان و صدها نقطه كشف شده يا نشده ديگر است كه آثار مكشوفه در آنها خارق العاده و با تاريخ هزاران سال پيش تا 2500 سال پيش است.چرا آثاري پس از اين تاريخ پيدا نشده؟؟؟چه برسر آنها آمده؟

اسكندر مقدوني در سال 312 قبل از ميلاد يعني حدود 160 سال پس از پوريم حمله خود به شرق را از مصر آغاز كرد و اورشليم را ويران و يهوديان را تارومار كرد به طوري كه آنها تا پس از جنگ جهاني دوم و اشغال فلسطين در دنيا دربه در شدند به همين دليل كينه يهود نسبت به اسكندر و يونانيان عميق است و در تمام تاريخ براي بد نام كردن آنها از هيچ تلاشي فروگذار نكرده اند از جمله آن برداشتن عنوان ذوالقرنين از اسكندر و دادن آن به كورش يعني منجي خود از دست بخت النصر پادشاه بابل و نيز يا توطئه براي ترغيب امپراتوري روم به حمله به آتن و به آتش كشيدن آن و تراشيدن تاريخي خفت بار براي يونانيان و مورخين دروغگويي چون هرودوت و گزنفون بوده است.

در 146 قبل از ميلاد با تسخير و به آتش كشيده شدن آتن يونانيان اشراف زاده كه توانايي فرار داشتند به شرق يعني ايران و بين النهرين گريختند كه بي مدعي و خالي از سكنه بود.آنها تا سالهاي 250 ميلادي كه دوران سقوط امپراتوري روم است در ايران ماندند و از خود آثاري برجاي گذاشتند كه اكنون باستان پرستان سكه هاي بجاي مانده از آنها را به اشكانيان مي بخشند و معبدي در نزديك مرودشت كه تبديل به قبر كورش كرده اند و آثار بجاي مانده از آنها مانند نقش رجب و طاق بستان و آثار بيشاپور و ديگر آثار پراكنده را هم به ساسانيان مي دهند. در تمام اين آثار نمايه هاي هلنيستي و خط و علائم يوناني به چشم مي خورد. با بازگشت يونانيان دوباره ايران خالي از سكنه ماند.

در اواخر قرن سوم ميلادي سرانجام مسيحيان به كمك اقوام شمالي اروپا بر امپراتوري روم غلبه كردند كه نتيجه آن فرار رومن هاي هلنيست به شرق يعني نواحي تركيه كنوني و ايجاد امپراتوري روم شرقي يا همان امپراتوري بيزانس بود.اين نواحي هم به دليل عوارض باز مانده از وقوع طوفان نوح در چند هزار سال قبل بي مدعي و خالي از سكنه بود. شواليه ها و ابر مردان رومن در اينجا آثار خيره كننده اي از خود برجاي گذاشته اند كه هر يك در ميان آثار دنياي باستان در نوع خود بي نظير است اين آثار از خانه هاي اشرافي كاخ ها پل ورزشگاه اصطبل حمام و... در سراسر شهرهاي سواحل غربي تركيه و نيز در بين النهرين و لبنان و اردن و سوريه بقدر كافي قابل ديدارند.

جنگهاي بين امپراتوري روم كليسايي با هلنيستها يعني امپراتوري بيزانس چندين قرن ادامه يافت كه در قرآن هم به يكي از همين جنگها در قرن هفتم اشاره شده كه منجر به شكست روميها شد و باستان پرستان ما معتقدند كه آن آيه در مورد شكست امپراتوري روم از ساسانيان ناپيدا نازل شده است در آن آيه اشاره شده كه به زودي دوباره روم پيروز خواهد شد كه همين اتفاق هم افتاد و براي هميشه دست كفار را از رم كوتاه كردند و كشيشان حاكم بلامنازع روم غربي شدند و تمام آثار هلنيسم را در سراسر اروپا به آتش كشيدند به طوري كه هم اكنون در رم هيچ اثري از آنها نمي بينيد و بيزانسي ها هم به همان سرزمينهاي تازه قانع شدند.اگر تحقيق كنيد مي بينيد كه در اين سرزمينها اثري از كليساهاي قديمي ديده نمي شود چون در اختيار كفار هلنيست بوده اند.

به هر حال اين متاركه تا حدود 1000 سال به طول انجاميد كه آن را قرون وسطي مي ناميم. با ظهور پيامبر اسلام در ابتداي قرن هفتم، يهود و مسيحيت ديدند با وجود آثار و اشارات واضح در كتابهايشان از چنين پيامبري ديگر مجال عرض اندام براي دينشان باقي نمي ماند دست به تحريف دين خود زدند و مشرك شدند آثار اين شرك با افزودن برج ناقوس مجزا در همان قرن بر كليساها ديده مي شود و از قرن دهم هم مي بينيم كه صليب به نشانه پيروزي تثليث بر يكتاپرستي بربام كليسا ها خود نمايي مي كند و نشان مي دهد كه شرك به يكباره در بين مسيحيان ايجاد نشده و قريب به300 سال كشمكش بين يكتاپرستان و مشركين ادامه داشته است.

طي قرنها كشيشان در رأس قدرت امپراتوري روم بودند و براي مردم بهشت و جهنم تقسيم مي كردند طي اين ساليان اسلام با دستورات منطبق با فطرت انساني تمام بين النهرين آفريقا و قسمتهايي از هند و حتي اسپانيا (آندولس) را فراگرفت. در قرن پانزدهم هنگامي كه ارباب كنيسه و كليسا خطر اسلام را بيخ گوش خود پشت ديوارهاي بيزانس و اسپانيا احساس كردند دست به يك آشتي ناميمون زدند كه ما آن را رنسانس مي شناسيم و طي آن تمام همت و هدف خود را بر نابودي اسلام و به چنگ آوردن سرزمينهاي آن گذاشتند. شما مي بينيد كه آثار هنرمنداني نظير لئوناردو داوينچي يا ميكل آنژ در اين زمان به آرايه هاي كليسا اضافه شد و كلا از اين زمان كليساها پر تجمل شده اند. با اين مصالحه بيزانسيان به اروپا برگشتند و تركيه دوباره خالي از سكنه شد.
اين سرزمين يعني ايران و بين النهرين تا حدود 400 سال پيش خالي از سكنه بوده تا اينكه دراين زمان به دنبال كشف اقيانوسها و قاره آمريكا و جرأت يافتن ملاحان در سفر به سرزمين هاي دور، يهود از ترس لو رفتن جنايت خود به كمك مقاطعه كاراني عمدتا ارمني در زماني كه به دوران صفويان مشهور است، دست به ساخت يك مشت كاروانسرا و ابنيه مختلف زدند كه به دليل عدم وجود هيچ تجمعي هيچگاه مورد استفاده قرار نگرفتند.و اولين قريه ها و آباديهاي ايران حدود 250 سال پيش ايجاد شدند. آنها كه از ساختن ابنيه بنيادين از جمله شهر ها كاخها و منازل اشرافي حمام كاروانسرا جاده پل مدرسه ورزشگاه معبد مسجد بازار و ديگر عوارض زيربنايي عاجز بودند و همچنين با نفوذ فراگير اسلام روبرو بودند، چند كار به جاي آن انجام دادند:

1. شروع كردند به كوچاندن گروه هايي به مناطق ايران و تركيه كه كاملا خالي از سكنه بودند زبانهاي يهوديان بومي اين مناطق زبان يديش يهودي بود كه خط آن عبري بود بعدها با استفاده از خط و كلمات عربي اين زبانها فارسي و تركي نام گرفتند و به اين ترتيب با اين زبانها و اقمار آنها يعني هندي، اردو و پشتو و ...مانع از نفوذ زبان فصيح عربي در اين مناطق شدند تا نيازمند به ترجمه و تفسير قرآن شوند.

2. شروع كردند براي اين سرزمين عوارض فرهنگي جعل كردن. از آن جمله جعل كردن انبوهي سلسله ساختگي ، شاعر نويسنده مورخ طبيب منجم و جهانگرد و هرودوت و ديگر اسناد كاغذين كه به راحتي قابل ساخت در هر كارگاه و زير زمين هر كليسا و كنيسه اي مي باشد.

3. شروع كردند به جعل تاريخ دروغين براي اسلام از زمان پيامبر گرفته تا جنگهاي صليبي، از جعل فرق اسلامي تا خلفا و بارگاه ها و امام زاده هاي بسيار براي اينكه تا ابد مسلمانان در آتش كينه هاي بي ريشه بسوزند و يهود با خيال راحت دنيا را به كام خود مصادره كند.

4. شروع كردند به جعل بشقاب و ظروف قلابي از سفال و طلا و نقره و ... براي اين سلسله هاي قلابي، هر چند هرگز به پاي آثار واقعي بدست آمده از مناطق ياد شده در ابتداي گفتار نمي رسد. اين اشياء بر خلاف اشياء واقعي تاريخ و محل كشف ندارند و دزدكي به تاريخ قالب كرده اند. چنانكه آخرين آن هم كارخانه جعل آثاري بود كه در سوئد پيدا شد.

5. شروع كردند به تغيير هويت دادن آثار عيلامي و يوناني به جاي مانده از آن دوران كه نمونه بارز آن كنده كاري علائم هخامنشي بر بالاي همان گوردخمه هاي عيلامي است كه در نقش رستم موجود است.

6. علاوه بر موارد فوق اقدام به جعل تاريخ براي كل جهان از جمله چين هند و اندونزي كردند مثلا ديوار چين را كه در واقع جاده اي در جنوب چين است را به عنوان ديوارهايي براي مانع شدن از حمله شخص موهومي بنام چنگيز مغول معرفي كرده اند يا تاريخ دروغين گوركاني براي هند تراشيده اند. يا در هند و اندونزي آثار باستاني ساخته اند.

 

بنابراين در ايران از زمان خشايار شا تا حدود 250 سال پيش يعني زماني كه به كريمخان زند موسوم است هيچ تجمع انساني شكل نگرفته است و تمام افراد هخامنشي پس از خشايارشا و تمام سلسله هاي اشكاني ساساني و تمام سلسله هاي پس از اسلام تا زمان فتحعلي شاه دروغ محض است و به اندازه تعل اسبي شاهد تاريخي ندارد و مورخان حقه باز يهود نابودي آثار براثر آن جنايت هولناك را بر عهده اسكندر، عرب و مغول مي اندازند كه به قدر سرسوزني اسناد تاريخي ندارد. كتاب پايان زمين نوشته جرمي هاروود 100 نقشه از اولين نقشه هاي جغرافيايي كه طي آنها ديد بشر نسبت به كره خاك عوض شد را نشان مي دهد كه در 1650 ميلادي يعني 350 سال پيش نوشته شده در اين نقشه ها هيچ اثري از شيراز و اصفهان و تهران و قم و كرمان و بغداد و دهلي و اگرا و جمشيد پور و استانبول قسطنطنيه و بسياري شهرهاي ديگر نيست در عين حال شهرهاي قديمي مانند شوش مكه مدينه طائف و دمشق در جاي خود هستند.بنابراين گستردگي دامنه اين نظريه به گستردگي دامنه دروغ و جعلهاي موجود است و مثلا كسي كه براي اثبات واقعي بودن كتيبه هاي مكعب نقش رستم تلاش مي كند مانند كسي است كه در ميان درياي بنيان كني به قطعه يخي پناه برده تا غرق نشود.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم فروردین 1389ساعت 23:10  توسط آيدين   | 

سلام به دوست گرامي، وقت بخير

امروز مي خواهم مطلبي بياورم در مورد پيدايش افسانه آريا و نژاد آريايي نوشته آقاي حسين حسني از وبلاگ ايشان . اميدوارم بپسنديد.

=====================

چگونگي پيدايش افسانه آريا براي اولين بار توسط نويسنده فرانسوي (ارتودو گوبينو) در سال (1816) كه هوادار سلطنت قانوني خانواده بوربون ضد آزاد منشي و ضد دموكراسي هست كه آزادي خواه معروف آلكسي دوتو كويل هنگامي كه وزير امور خارجه در جمهوري دوم بود وي را در دفتر خود استخدام كرد. گوبينو سپس حرفه ديپلمات پيشه خود كرد. كتاب اساسي وي زير عنوان گفت و گويي در باب نابرابري نژادهاي بشري افسانه آريايي ها براي توجيه نابرابري ، اجتماعي در درون هر يك از ملت ها بكار گرفت. ميان اشراف و مردم عادي اختلاف نژادي هست. اشراف اروپائي همه از آرياها يعني نژادي كه بر حسب طبيعت ، مسلط و تمدن را او خلق كرده است، منشعب مي شوند. برخي از شاگردان گوبينو چون واشردولاپوژ و آمون كوشش كردند تا اين نظريه ها را از ديدگاه علمي مورد بررسي قرار دهند و بدين منظور از علم آمار بر پايه اندازه گيري جمجمه هاي انساني مدد گرفتند. از اين جاست كه قانون ادعائي جامعه شناسي آمون پايه گرفت كه براساس آن درازسران (يعني آريايي ها) در شهرها بيشتر از روستاها هستند.بعدها معلوم شد كه اين قانون يكسره نادرست است. البته، از ديدگاه زيست شناختي، نژادهايي وجود دارد كه از رهگذر توفق آماري برخي از عوامل وراثتي مثل(رنگ پوست، پيچيدگي مو، گروههاي خوني و نظاير آن) در ميان افراد تشكيل دهنده اين نژادها از حيث ژنهاي موجود در سلولهاي مولد مشخص مي شوند.

دومين پايه گذار آريائي گرائي هوستون استيوارات چمبرلن (1927ـ1855) پسر يك فرمانده نيروي دريائي، دوست و سپس داماد واگنر بيمار عصبي و ستايشگر شيداي ژرمنها ( كه در سال 1917، در بحبوحه جنگ به تابعيت آلمان درآمد) است. در سال 1899 در اثر عظيم يكهزار ودو يست صفحه اي خود زير عنوان پايه هاي قرن بيستم با استفاده از افسانه مردم آريائي به مدح آلمانيها پرداخت. اين نويسنده، بجاي اينكه مانند گوبينو آريائيها را با يك طبقه يعني اريستو كراسي يكي بداند، آنان را با يك ملت يعني آلمان يكي دانست و چنين نوشت : « تتون روح تمدن است. اهميت هر ملت به عنوان قدرت زنده امروزي متناسب با خون اصيل آلماني جمعيت آن است.»

و از سوي ديگر چمبرلن كوشيد تا نشان دهد كه همه نوابغ عالم بشريت ژول سزار، اسكندر كبير، جيوتو، لئوناردو داوينچي، گاليله، ولتر و از آلمانيان باستان بوده است به نظر وي شخص مسيح نيز از آلمانيان باستان بوده است يعني آريائي . « هر كه ادعا كرده است كه مسيح يهودي بوده است يا بلاهت خود را نشان داده و يا اينكه دروغ گفته است مسيح يهودي نبوده است.»

بعدها نهضت ناسيونال سوسياليست نظرهاي چمبرلن را پايه عقايد خود قرار داد و در جهت يك ضد يهود گرائي بي كم و كاست تغيير داد. هيتلر مي خواست همه آلمانيها را آريائي به معني نژادي كلمه يعني درازسر، بلند اندام ، با موهاي روشن و چشمان آبي هستند تعريف كند و اين تعريف ناممكن بود، چون رؤساي نازي كه هيچكدامشان اين كيفيات رانداشتند لا علاج از زاويه مبارزه ميان اين دو نژاد بيند. افسانه نژاد آريائي بدينسان بكار جوانسازي نظريات ضد يهودي آمد. و بعدها باعث كشته شدن شش ميليون يهودي در جنگ جهاني دوم توسط آريائي ها شد(1)

عجيب ترين سوء استفاده اي كه از كلمه نژاد شده در مورد آريائي هاست اين اسم بيش از هر اسم ديگر داراي معني سياسي است و مدتي اساس قوه مقننه آلمان به اصطلاح (آريايي) محسوب مي شد.

كلمه آريا براي اولين بار از ديدگاه زبان شناسي توسط (سرويليام جونز) فيلسوف انگليسي به مغرب آورده شد وي مدتي در هند بسر برده و زبانهاي آسيايي خاصه زبان سانسكريت را مطالعه كرده بود. او عنوان آريايي را به اين زبانها داد. بعد از او مطالعه مسأله روابط ميان زبانها را (شله گل) و (پونسن) در انگلستان زبان شناس جواني كه اصليت آلماني داشت به نام (ماكس مولر) از سرگرفت. اين تحقيقات نشان داد كه ميان زبانها كه در اروپا به آنها تكلم مي شود شباهتهاي لغوي موجود است و براي نامگذاري اين دو گروه زبان عنوان (آريايي) يا (هندوژرمني) داد. ظاهراً (ماكس مولر)، نخستين كسي بود كه گروه خالق زبانهاي (آريايي) را (نژاد آريايي) نام نهاد. وي اين گروه را كه به وسيله زباني چنين مؤثر و انعطاف پذير را براي بيان كشف كرده بود قومي برتر شمرد. در سالهاي بعد ، فرضيه هاي مربوط به سرزمين ابتدائي اروپائيان توجه بسياري از مردم شناسان و تاريخ دانان را به خود جلب كرد ونظريه هايي پديد آمد و هر كس به دفاع يكي از آنها برخاست. سرزمين آرياها را ناحيه بالتيك و آلمان و روسيه و هند و افريقاي شمالي و حتي ايران دانستند. بر اين عدم اطمينان نسبت به سرزمين اصلي آرايييان عدم اطمينان نسبت به ظاهر جسمان آنان نيز افزوده شد. بنابراين دلايل، ماكس مولر سرانجام قبول كرد كه كلمه آريايي را نمي توان بكار برد و در انكار كامل عقيده سابق خود دير كرده بود در اين فاصله زماني مفهوم آريايي را دانشمندان فراواني دوباره مورد بحث و گفت و گو قرار دادند و نظريه ماكس مولر كه نژاد آريايي نژادي اصيل و برتري است مورد تأئيد قرار نگرفت چرا كه خود ماكس مولر هم به اين نتيجه رسيده بود (2) و با استناد به اين گفته هاي بزرگان تا به حال هيچ آريايي را در خيابان نديده ايم . و يا هيچ اسكلتي كشف نشده كه ثابت شود كه از نژاد اصيل آريايي باشد.1

1.       موريس دووروژه

2.         اتمر كالاين برگ

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 11:53  توسط آيدين   | 

 

خلاصه دلايل اثبات اجرای پوریم به صورت زیر خلاصه می شوند:

۱. نقل مستقیم تورات، که فرهنگ و باور یهود وقوع آن را انکار نمی کند.


۲. غروب کامل و ناگهانی قریب سی تجمع و تمدن کهن در شرق میانه، که حضور قدرتمند آنان در کتیبه ی بیستون داریوش ثبت مانده است.


۳. توقف تظاهرات هستی شناسانه ی هخامنشی، از آن قبیل که درباره ی داریوش از هند تا حبشه ساخته اند. تبلیغ کنندگان این توانایی ها، که در مورد خشایارشا تا حد لشکرکشی پنج میلیونی به یونان توسعه یافته، نیاندیشیده اند که بی تحرکی کامل و حاکم، بر ادامه ی همین تاریخ وصله شده ی هخامنشی، سکوت مستولی بر حضور جانشینان تصوری خشایارشا را عمیق تر و تعارض و تناقضاتی پدید می آورد که توقف مطلق روند تاریخ استیلای هخامنشیان را، در زمان خشایارشا آشکارتر می کند.


۴. به اتمام نرسیدن پانل های ساختمانی تخت جمشید و نیمه کاره رها شدن آن ساخت و سازها، که با شفافیت تمام در مستند ارزشمند «تختگاه هیچ کس» به اثبات رسیده و نیز ثبت آخرین پیام ها از زبان خشایارشا بر پانل های نوشتاری آن مجموعه، روشن می کند که حادثه ی بس تعیین کننده و عظیمی ادامه کار و سرمایه گذاری بیش تر برای تکمیل و بهره برداری از آن بناها را، در زمان خشایارشا، غیر ضرور کرده است. قبول ناگزیر این حقیقت مطلق، از دیدگاه تاریخی و از منظر مورخ، به معنای برچیده شدن تسلط سیاسی گروه بندی هخامنشی در شرق میانه، به سبب رخ داد پوریم در همان زمان است.


۵. قطع کامل کانال های اطلاعاتی درباره ی مناسبات و مردم پیش از پوریم، در تمام زمینه ها. تا حدی که تشخیص نام کهن هیچ یک از اقوام و بومیان ایران، که مجموعه ای از عالی ترین دست ساخته های هنری و صنعتی آنان را به دست آورده ایم و محیط تجمع آن ها را می شناسیم، میسر نیست. چنان که پایگاه جغرافیایی اقوامی را که در کتیبه بیستونی داریوش ذکر شده، نمی دانیم. چنین غفلت و ناآگاهی مفرط و بی انتهایی که اینک در باب مختصه های حضور، در اندازه ی ناشناختگی نام و جغرافیا، نسبت به غالب حوزه های زیستی کهن شرق میانه جاری است، تنها در صورتی میسر می شود که هستی مجرد انسان، یعنی تنها و توانا و موثق ترین عامل انتقال اطلاعات، قطع شده باشد.


۶. جوانه زدن زمینه های رشد عقلی و امکانات تولیدی و تکنیکی و پیدایی خط و رشد فرهنگ و صنعت و هنر در اجتماعات قدیم، مانند یونان و چین و هند، که با سقوط شرق میانه در ماجرای قتل عام پوریم همزمان است. طرح این امکان و احتمال، برای بررسی بیش تر، بحث گریز لایه نازکی از خرد پیشگان خطه ما، پس از هجوم پوریم، به دیگر مراکز تجمع و تمدن کهن و تاثیر در تغییر الگوهای اندیشه ورزی در میان آنان را جذاب می کند. پیش از این، مبحث انتشار چنین تحولی در یونان و غرب، از مرکز آکادمی را گشوده ام، که اشاره ی روشنی به تجمع مهاجران اکدی دارد.


۷. کشف واحد های متعدد تجمع و تمدن تخریب و تخلیه شده، از بابل تا سیستان و از شوش تا مارلیک، که به صورتی یکسان و در دورانی همزمان، آسیب دیده و نابود شده اند. چنین تابلوی انهدامی، وقوع یک فاجعه ی هولناک سراسری، با روش های یکسان و در زمانی معین را اعلام می کند.


۸. بر جای ماندن دارایی ها و دفن ناشدن اجساد پراکنده در این ویرانه ها، نشان می دهد که شدت و وسعت ضربه، بازمانده ای را برای بازگشت و اقدام به ترمیم باقی نگذارده است و چون هیچ حادثه طبیعی قادر به ایجاد چنین تابلویی از انهدام کامل محیط های انسانی و در حوزه ای چنین گسترده نیست، پس می پذیریم که نشانه های بر جای مانده در سایت های کهن شرق میانه، تنها می تواند نتیجه و نموداری از اجرای یک قتل عام به کمال باشد.


۹. غیبت و قطع ناگهانی و بی توضیح پروسه ی تولید، نبود نمایه های دینی و اعتقادی، بر جای نبودن مظاهری از مراکز گسترده ی زیستی به صورت شهر و شهرنشینی و فقدان بقایایی از بناهای عمومی و خصوصی، با وضوح تمام، عدم تشکیل واحدهای تولیدی و تمدنی و نبود تجمع انسانی در حوزه ی اجرای پوریم را، تا طلوع و ظهور اسلام، مسلّم می کند.


۱۰. تبلیغ دروغین ادامه ی تحرکات اقتصادی و سیاسی و فرهنگی، برای دوران پس از پوریم و پر کردن جاعلانه ی فضای خاموش حاکم بر جغرافیای اجرای آن قتل عام، با داستان های اشکانی و ساسانی و حواشی موهومی چون ظهور پیامبران متعدد و برپایی محیط های پوشالی و غیر قابل اثبات آموزشی و وفور کتاب های سیاست و اخلاق و نقر کتیبه های قلابی، برای دورانی که در آن معرفی خط و زبان نیز ممکن نیست، از ماهیت کوشش جاری برای اختفای خاموشی محض در این منطقه پرده بر می دارد و کوشندگان آن را معرفی می کند و چون اینک ایجاد کنندگان این هیاهوهای تو خالی، یعنی مورخان یهود را نیک شناسایی کرده ایم، با مرتبط کردن دو پایه اصلی این بررسی، یعنی انجام قتل عام به دست یهودیان و یهودی بودن موجدان ضربان مصنوعی قلب حیات، در منطقه آن نسل کشی، به این نتیجه روشن وارد می شوم که آنان با وقوف کامل بر وسعت آن رخ داد و عواقب غیر قابل دفاع آن، سعی درمنحرف کردن برداشت های تاریخی درباره ی این ماجرای هول آور و اختفا و انکار کلی آن را داشته اند، تا تبلیغات مورد نیاز آنان در باب مظلومیت قوم یهود با مزاحمی رو به رو نباشد.


۱۱. ورود بی معارض مهاجران مختلف و از مجاری گوناگون، به جغرافیای ایران کنونی، با نمونه ی بسیار واضح حضور کلنی های یونانی، در جنوب و غرب و شرق ایران. در این مورد، هم ناشناخته ماندن مبانی و مبادی دفاع در برابر نفوذ یونانیان و هم منتقل نشدن فرهنگ و صنعت و هنر و معتقدات آنان، که به درازای پنج قرن در این سرزمین زیسته اند، به ترین گواه یافت نشدن نیروی بومی در ایران باستان است.


۱۲. مقایسه ی نخستین فرآورده های صنعتی، پس از اسلام، اعم از تولید دست ساخته هایی از سفال و فلز و یا بالا بردن بناهای عمومی و معابد، گسستگی کامل تکنیک و تولید آن ها را، در تمام زمینه ها، از میراث و سنت مردم شرق میانه در ماقبل رخ داد پلید پوریم، اثبات می کند. ناپختگی و ناشیگری در اجرای نخستین نمونه های تولیدات اسلامی چنان واضح است و چندان با تولیدات پیش از پوریم، از نظر توانایی های فنی و هنری و ابزار تولید فاصله می گیرد که بی مجامله معلوم است اجتماعات انسانی شرق میانه، که عمدتا از صحراهای دور برخاسته اند، در تجدید حیات، به مدد و نیروی اسلام، کار تولید را از مبداء صفر و بدون بهره وری از میراث پیشینیان آغاز کرده اند. پیشینیانی که به زمان ظهور اسلام، قرن های متمادی از انهدام کامل و تولید آخرین نمایه های صنعتی و دست ساخته های آنان، گذشته بود.

 
۱۳. در این باره می توان مدعی شد که قطع توانایی های شرق میانه، در اثر قتل عام کامل مردم ممتاز آن، در اقدام پوریم، زایش اندیشه ورزی و ارتقاء علم و هنر و تکنیک در تولید و در فاکتورهای روابط اجتماعی را در این خطه، که گهواره ی تمدن بشر خوانده شده، متوقف کرد و ترکش آن در بی نصیب گذاردن دیگر تمدن ها، از تجارب شرق میانه، به حدی بود که دانایی های عمومی آدمی در ۱۵۰۰ سال پیش و در کل جهان، به گواهی مقایسه ی تولیدات و آثار هنری و معماری بر جای مانده از دو دوران، از توان خردمندانه مردم ۳۵۰۰ سال پیش، در شرق میانه بسیار نازل تر بوده است. چنین نمایش غیر قابل تردیدی از عواقب رخ داد پلید پوریم، به سادگی معلوم می کند که اگر توطئه گری یهودیان در فرستادن کورش برای تخریب تمدن بابل، روند طبیعی حرکت منطقی به سوی تعالی در حوزه ی ما را بر هم نزده بود، مسلّما اینک قرون متمادی از پیروزی انسان بر مشکلات زندگی جمعی می گذشت.


۱۴. در نگاهی مقدماتی و گذرا کاملا معلوم است که توسعه اسلامی در بین النهرین و حوزه های غربی آن و بعدها در ایران و آسیای صغیر، همانند مسیحیت، ارکان نظام های مختلف روابط جمعی ماقبل خویش، یعنی یونان و رم را، در معماری بناهای مذهبی و حکومتی و در ضرب سکه و تولیدات مختلف، متصرف نشده و زیر بناهای موجودیت اسلامی، در تمام زمینه ها، مستقل و متکی بر امکانات خویش است. این نشانه واضحی بر این مطلب است که مسلمین در حوزه های رشد نخستین خویش، به تمدن و تجمع پویای شایسته و مناسب تقلید برنخورده اند... و نیز ادله بسیار دیگری که برای پرهیز از تطویل غیر ضرور، اینک از عرضه ی آن در می گذرم.

برای خردمند، حتی یکی از این تغییرات پایه در ارکان هستی مردم شرق میانه، که حوزه اجرای پروژه پلید پوریم بوده است، برای شناخت آن واقعه به عنوان نخستین نسل کشی وسیع و کامل در حیات متمدنانه آدمی و در تاریخ، کفایت می کند. قتل عامی که نه تنها پایه و زیر بنای واپس ماندگی ظاهری در خطه ی ما شناخته می شود، بل بد تر از آن، سبب ساخت تاریخی کثیف تر و در ماهیت خود مخرب تر از پوریم، برای این منطقه و بل بخش غربی جهان باستان، از سوی کسانی شده است که با عرضه ی جعلیاتی به نام تاریخ، کوشیده اند تا آثار ارتکاب آن آدم کشی وسیع از سوی کنیسه را بپوشانند. این تصویر حقیقی از سرنوشت سرزمین های خالی مانده ای است که در اقدام پوریم به طور کامل از حیات بومی چنان تخلیه شد، که بازمانده ای از میان آشوریان و بابلیان و ایلامیان و آرامیان و آن همه قوم ایرانی باقی نماند تا بر زخم های پوریم مرحمی گذارد و هستی پیشین و مشعشع شرق میانه را از گوشه ای باز سازی کند. آن چه در این حوزه شاهدیم و می توانیم گواهان و مستندات عقلی و فنی فراوانی برای آن معرفی کنیم عبارت از سکوت مطلقی است که به عمق ۱۲ قرن، از میانه ی حکومت خشایارشا تا طلوع اسلام، بر منطقه ی پوریم زده و بدون تحرک تاریخی ما حاکم بوده است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 15:12  توسط آيدين   | 

استاد محمد حسين کياني خواننده موسيقي مقامي قشقايي روز جمعه (28 فروردين) در 94 سالگي درگذشت.

پروين بهمني پژوهشگر موسيقي نواحي با اعلام اين خبر به مهر گفت: متاسفانه روز گذشته استاد محمد حسين کياني که از شاهنامه خوانان و خوانندگان موسيقي مقامي کشورمان محسوب مي شد بر اثر ايست قلبي دار فاني را وداع گفت.

وي افزود: در توصيف توانايي استاد کياني همين بس که استاد شجريان سال ها قبل پس از شنيدن صداي کياني گفته بود تا به حال صدايي با اين توانايي و قدرت نشنيده ام. علاوه بر اينها صداي اين هنرمند به معناي واقعي کلمه شش دانگ بود و وسعت فوق العاده آن بسيار کم نظير بود.

اين پژوهشگر گفت: به جرات مي توان محمد حسين کياني را پدر آواز قشقايي دانست که البته در خارج از ايران به خصوص در کشورهاي ترک زبان بيشتر از داخل کشورمان شناخته شده بود.

کياني در جشنواره موسيقي مقامي کرمان در سال 83 نيز به عنوان چهره شاخص جشنواره انتخاب شد و در فهرست 36 نفره برترين موسيقيدانان نواحي معرفي شد.

پروين بهمني درباره بيوگرافي و ويژگي هاي هنري کياني افزود: استاد کياني در سال 1294 در ايل قشقايي متولد شد و از هفت سالگي تا روزهاي آخر زندگي اش به عنوان خواننده آوازهاي محلي و مقامي به فعاليت پرداخت. شاهنامه خواني به زبان ترکي و فارسي و اجراي قدرتمند آوازهايي مانند:«اصلي و کرم» و «محمود و نگار» با تحرير هاي منحصر به فرد از ويژگي ها هنري وي بود که او را در عرصه هنر از ديگران ممتاز مي کرد.

اين محقق موسيقي مقامي گفت: کياني نيز مانند بسياري ديگر از هنرمندان کشورمان وضعيت معيشتي مناسبي نداشت به طوري که وقتي حدود سه سال قبل به همراه گروهي از صدا و سيما براي مصاحبه با او به منزلش رفته بوديم سقف ترک خورده و کاه گلي خانه اش همه مان را به تعجب وا داشته بود.
==========
اينجانب درگذشت استاد محمد حسين کيانی را به خانواده محترم ايشان و به تمامي دوستداران فرهنگ و هنر قشقايي تسليت عرض مي كنم.
+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 8:35  توسط آيدين   | 

سلام مجدد به شما دوست گرامی،

دوستان حیفم آمد حالا که مقاله "ستم ملی" آقای براهنی را در وبلاگم آورده ام مقاله "صورت مسئله آذربایجان؟ حل مساله آذربايجان" ایشان را هم نیاورم. امیدوارم بپسندید.

==============================

من پیر سال و ماه نیم یار بی وفاست
بر من، چو عمر می گذرد، پیر از آن شدم (حافظ)

.بعضی ها صورت مسئله را فراموش كرده اند و حل آن را می طلبند. بعضی ها می خواهند صورت مسئله را عوض كنند تا حل مسئله ی عوضی را در برابر ما بگذارند. بعضی ها به مسئله، صورت آن، و حل آن كاری ندارند و مسائل دیگری را پیش می كشند و راه حل می دهند. آنچه فراموش می شود و نباید فراموش شود، دو مسئله ی بسیار اساسی است كه یكی جزیی است از یك كل؛ و دیگری خود كل است كه نه تنها آن جزء، بلكه اجزای دیگری را هم در بر می گیرد تا به یك كل تبدیل شود. ولی هر جزء هم یك بار فی نفسه مطرح است، و بار دیگر در كنار اجزای دیگر، پیوسته با آنها، و حتی به عنوان نماد و نمودی فردی از كلی مجموع.
یكی این است كه مانا نیستانی را به عنوان كاریكاتوریستی در نظر بگیریم كه آن كاریكاتور ضد ترك را كشیده است، و دیگری این است كه او را به عنوان زندانی ای ببینیم كه به قول مسعود بهنود «با آن صورت كودكانه اش، با آن قدرت غریبی كه از كودكی در طراحی داشت، با مظلومیتش . . . كه در گوشه سلول تنهایی به چه حال است.»
اما این دو صورت مسئله به كلی به یكدیگر بی ربط اند. كسانی كه طنز او به سوسك تبدیلشان كرده است، قدرتی از خود نداشته اند كه او را زندانی كنند. روزنامه ای كه او در آن كاریكاتور را كشیده، روزنامه ی رسمی كشور است، و دستگاهی كه او را زندانی كرده، همان دستگاهی است كه روزنامه ی رسمی كشور به آن تعلق دارد. هم روزنامه، هم دستگاه قضایی، هم زندان، به سیستم خاصی تعلق دارند كه نامش جمهوری اسلامی است. روزنامه هم فارسی است، فارسی هم زبان رسمی جمهوری اسلامی است و پیش از آن نیز زبان رسمی سلطنت دو پهلوی بوده است. آیا باید مانا نیستانی زندانی می شد؟ برای آن كه حرف های بعدی خود را هم به صراحت بیان كنیم می گوییم در صورتی كه حقوق بشر بر كشور ایران حاكم بود، در صورتی كه او شاكی خصوصی و عمومی نداشت، و در دادگاه صالحه محاكمه و محكوم شناخته نمی شد، هرگز نباید زندانی می شد. شاكی خصوصی عمومی او ممكن بود من باشم، ممكن بود، طبق آمار رسمی 4/37 درصد جمعیت ایران، یعنی ترك های آذری سراسر آذربایجان و بیش از نیمی از جمعیت تهران، و نیز میلیون ها تركمن و قشقایی و سایر ترك زبانان ایران باشند. اما علت اینكه او در زندان است، این نیست كه دولت مخالف این است كه مبادا به آذربایجانی ها و ترك ها سوسك گفته شود. علتش ترسی است كه دولت از همه ی مردم ایران، بویژه آذربایجانی ها دارد، و به همین دلیل به رغم اینكه آنان را به محروم شدن از داشتن هویت و زبان و فرهنگ و آزادی اندیشه و بیان به زبان ملت خود‌ محكوم كرده است، توهین كننده به آنها را هم به موضوع خود آن كاریكاتور تبدیل می كند، یعنی او را هم مثل سوسك می گیرد‌ و می اندازد‌ توی زندان، و از آن بدتر، تعداد عظیمی از آذربایجانی های معترض به چاپ آن كاریكاتور و آن كلمات را هم می گیرد و زندانی می كند. تعدادی را هم به قتل می رساند، كسانی كه به جد با محتوای كاریكاتور نیستانی مخالفت كرده اند، وضعی بدتر از او داشته اند. در همه ی شهرستان ها، ماموران مسلح دولت به مردم حمله كرده اند و عده ای كشته شده اند و عده ای بلاتكلیف در زندان به سر می برند، دولت هنوز هم می گوید تحریكات از خارج‌ بوده و طبق معمول دست آمریكا در كار بوده. اگر آمریكا درست درِ خانه ی روزنامه رسمی كشور نفوذ كرده باشد، دیگر چرا شب و روز در جهان علیه ایران شاخ و شانه می كشد و مدام تهدید می كند، تهدیدی كه نتیجه اش جنایات هولناكی خواهد بود كه مشابه آن را فقط در ویتنام و عراق مرتكب شده است ــ اگر حتی فرض بمباران اتمی را نادیده بگیریم.
یك نكته دیگر را هم درباره آن جزء و كل بگوییم: چگونه به ذهن مانا نیستانی رسیده است كه یك سوسك ترك زبان بسازد؟ بگذارید از یك كاریكاتور دیگری صحبت كنم كه از زمانی كه مقاله ی «ستم ملی در ایران» را نوشته ام، چندین بار برای من به صورت ای میل فرستاده شده است. چند الاغ را در این كاریكاتور پشت سر هم ردیف كرده اند، با كمی تفاوت، و در زیر پای آنها به ترتیب شهرهای آذربایجان را نوشته و الاغ آخر را وارد‌ تهران كرده اند. الاغ اول متعلق به اردبیل است و بعد به تدریج از راه میانه و زنجان و قزوین به تهران می رسد. قدش را در تهران نیم خیز می كند، و در واقع به نوعی تكوین دست پیدا می كند. یعنی ترك ها الاغند، و فقط موقعی كه به تهران رسیدند به صورت نیمه ــ الاغ، نیمه ــ آدم در می آیند، ولی هرگز به صورت آدم كامل، یعنی فارس، در نمی آیند. البته این كاریكاتور را گویا یك گروه سلطنت طلب می فرستد. یعنی بین گروههای مدعی حكومت آینده در خارج از كشور و جمهوری اسلامی ــ تا آن جا كه به مسئله ی آذربایجان مربوط می شود، فاصله بسیار كم است، و جالب این است كه از این نظر بین آدم باسواد و بیسواد چندان فرقی نیست. مثلا دكتر احسان یارشاطر كه دائره المعارف ایرانیكا را چاپ می كند، در هر اجلاسی پیشنهاد می كند كه بعد از این در زبان انگلیسی "ایران" نگوییم، بلكه Persia بگوییم، چرا كه غربی ها در گذشته به ایران Persia می گفتند (و با این حساب معلوم نیست چرا اسم دائره المعارف را ایرانیكا خوانده است!) و احمد شاملو در شعری رسما از داشتن نام احمد، و نام خانوادگی شاملو ابراز نفرت می كند، چرا كه اولی عربی است و دومی تركی، و دكتر جلال متینی كه مخالف احمد شاملو هم هست چنان شوونیسمی از خود نشان می دهد كه همه ی بزرگان آذربایجان را خائن به ایران می داند، و هرگز یادم نمی رود كه نادر نادرپور، وقتی كه در برابر منطق ادبی درمانده بود، رسما در مجله ی فردوسی، چهل سال پیش، در مقاله ای علیه من، مرا «درخت عرعر» خواند كه در آن زمان حتی داد نویسندگان خارج از كشور، به گمانم محمد عاصمی درآمد كه این حس نژادپرستی تا كی باید ادامه یابد!
می خواهم بگویم فضایی كه علیه مردم آذربایجان درست شده، به رغم آنكه جمعیت آذری های ایران، طبق آمار بین المللی (نگاه كنید به Ethnologue.com در اینترنت) با 3/37 درصد جمعیت كل كشور، حتی سه درصد از جمعیت فارسی زبانان ایران بیشتر است، فضایی است سخت آلوده به نژادپرستی، و عجیب اینكه این عقب ماندگی در زمانی چهره ی كریه خود را به رخ می كشد كه هم در تئوری و هم در عمل جوامع مشابه دنبال باز كردن فضا هستند. كسانی كه می خواهند نوعی هویت مشترك كامل بر تمام ملیت های ایران تحمیل كنند، دچار نوعی باستانگرایی هستند. این باستانگرایی از خود دوران باستان شروع نشده، به دلیل این كه در خود آن عصر وقوف به باستانگرایی وجود نداشت. این باستانگرایی كه هشتاد سال بیشتر هم عمر ندارد در واقع با عصر پهلوی شروع شد، و بیشتر به دنبال این بود كه جوهر لایزال آریایی، یك جوهر لایزال هندواروپایی، وجود دارد كه باید به هر قیمتی شده بقیه ی گروههای قومی و ملی خود را در آن ذوب كنند. از نظر سیاسی این ایدئولوژی در جهت ریشه كن كردن دستاوردهای مشروطیت، و بازگرداندن سلطنت به عنوان اسطوره ی كامل و پاك و جامع برای اداره كشور به كار گرفته شد. این عقده ی جوهر باستانی، این حس عقب گرد به سوی یك مركز به ظاهر الهام بخش سراسر مردمان كشور، ایران را از نظر رسیدن به جهان مدرن سالها به عقب راند. بازنویسی جوهره ی ابتدایی ملی، حتی با نگرش های سلطنتی پیش از دوران مشروطیت متفاوت بود. حقیقت این بود كه تاریخ ایران مستمر بود، ولی در راس تاریخ، بیش از هر قوم و هر سلسله، قوم ترك و سلسله های ترك بر ایران حكومت كرده بودند. و همین قوم در احیا و اعتلای زبان فارسی از هیچ كوششی دریغ نكرده بود. اگر جانبداری پادشاهان ترك از زبان و ادب فارسی نبود، چه بسا كه امروز چیزی به نام زبان و ادبیات فارسی وجود نداشت، و اگر آنها زبان مادری قومی خود را بر سراسر كشوری كه بر آن سلطنت می كردند، تحمیل كرده بودند، چه بسا كه امروز ما با زبان و ادبیات تركی سروكار داشتیم. علاوه بر این نوشتن به یك زبان در عصری كه در آن تحصیل رسمی و چاپ و انتشار كتاب به آن زبان و یا زبانی دیگر وجود ندارد، خود مسئله ی نگارش را به چیزی خصوصی تبدیل می كند. اگر تحصیل رسمی و چاپ وجود می داشت، ما دربدر دنبال نسخ خطی تقریبا نادر كتابهای گذشتگان نمی بودیم.
خیانت به اكثریت مردم در زمانی صورت گرفت كه تعلیمات عمومی در كشور، كه پیش از سلطنت رضاخان در ابتدا به دو زبان آغاز شده بود، با آمدن او تبدیل به تحصیل به زبان فارسی شد. صاحبان زبانها و فرهنگ های دیگر باید از حقوق و هویت اصلی خود، با یك دستور سلطنتی دست می كشیدند و همگی تسلیم یكی از زبانها می شدند: یعنی فارسی. از راه زبان فارسی كه زبانی هندواروپایی بود، به تدریج این حس به همه مردمان كشور به جز فارس ها تلقین شد كه آنها هنگام ورود به مدرسه باید زبان مادری و زبان بومی خود را فراموش كنند. این شقاق ذهنی خانواده ها را از فرزندانی كه به مدرسه راه می یافتند، بویژه از مادرها، جدا كرد و همین حادثه به پیدایش شخصیت های دوگانه در تك تك آدم های ملیت های تحت ستم ایران انجامید. به فرزندان بیش از شصت و هفت درصد مردم كشور این حس القا شد كه زبان مادر زبان تحقیر است، و زبان حاكم زبانی است درخشان كه همه باید آن را یاد بگیرند و به آن ببالند. بیخود نیست كه ناخودآگاه آقای مانا نیستانی او را بر آن داشته است كه سوسك و مادر آذربایجانی ها را از یك جنس به شمار آورد. كافی بود آقای نیستانی قدری به اصالت دو زبان آشنایی می یافت و معنای آن واژه «نمنه» را در برابر «یعنی چه» ی فارسی قرار می داد و می فهمید كه واژه تركی هم اگر زیباتر نباشد، دست كم به اندازه همان دو كلمه ی فارسی كه معنای یك كلمه ی تركی را می دهد، زیباست. و تحقیر چیزی كه زیباست تنها به این دلیل صورت می گیرد كه در طول هشتاد سال گذشته دو حكومت مختلف توی سر او زده اند كه تركی زبانی است زشت، و فارسی زبانی است زیبا. در حالی كه زبان ها فی نفسه نه زشت اند و نه زیبا، بلكه آغشته به روان فردی و جمعی آدمهایی هستند كه به آن زبان ها تكلم می كنند. بر این ذهن، بویژه ذهن هنرمند، باید وسعت و قدرت درك زیبایی در چیزها و پدیده های بیگانه را هم اضافه كرد. زیبایی در عنصر بیگانه باید ‌زودتر به چشم بخورد تا در عنصر آشنا، به دلیل اینكه عنصر بیگانه خود به خود غرق در بیگانگی است، و بیگانگی، نه همیشه، بلكه معمولا در بسیاری موارد جذاب تر و زیباتر از پدیده ی آشناست. كسی كه زیبایی پدیده ی بیگانه را درك نكند، در واقع به خود بیگانه شده است. و این آگاهی باید مانا نیستانی را غرق در پوچی كند، چرا كه او درس زیباشناسی خود را زیر سئوال برده است، و در واقع او با درك نكردن زیبایی دو "نه" در دو سوی یك "مه" توهین را به سوی خود برگردانده است. و این از خودبیگانگی مضاعف هنرمندی است آلوده به سیاست حاكم در رژیم نژادپرست، كه یك بار پشت به زیبایی صوتی آن زبان كرده، و بار دیگر به علت عدم درك آن، آن را تا حد حرف و سخن یك سوسك پایین آ‌ورده است. قرار بود سوسك زیبایی را نفهمد، ولی حالا می بینیم كسی كه زیبایی دو نون مفتوح بین یك میم مفتوح را نمی فهمد ــ در هر زبانی، فرق نمی كند (فارسی، تركی، عربی، انگلیسی) ــ در واقع شخص شخیص خود را به منزلت سوسك تقلیل داده است: «تنها نه منم كعبه ی دل بتكده كرده» ــ خوب، «نمنه» در مصراع حافظ هم تكرار شده، آیا زشت است؟» تنها نه منم كعبه ی دل بتكده كرده ـ در هر قدمی صومعه ای هست و كنشتی.» آیا این «نمنه» در زبان حافظ هم زبان سوسك است؟ یا اینكه خفقان حاكم بر روابط ما در ما ایجاد نسیان ریشه كرده است. فراموش كرده ایم كه زیبایی ممكن است گاهی در چیزهایی باشد كه خفقان حاكم زیبایی آنها را از ریشه سوزانده و پوسانده است، و مانا نیستانی كه باید فرزند لایق تری برای دوست زنده یادم منوچهر نیستانی می بود، حتی اگر پیش از چاپ این یادداشت هم آزاد شود، باید پریشان وجدان غافل خود بماند كه چرا گز نكرده بریده است. توهین به قریب به سی میلیون نفر از هم میهنان او به چه بهای سنگینی تمام شده است. اعتراض به حق به كار ناشایست او را، در همه ی شهرهای آذربایجان و حتی تهران، با كتك و زندان و قتل و جنایت پاسخ داده اند. یك ملت یخه ی خود را پاره كند كه چرا روزنامه رسمی مرا سوسك خوانده است و دولت از مناطق دیگر به شهرهای آذربایجان، مامور ضرب و شتم و قتل گسیل كند كه تو كه هستی كه سوسك بودن خود را قبول نداری!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 9:29  توسط آيدين   | 

سلام دوستان

امروز می خوام مطلبی با عنوان "ستم ملی" از آقای رضا براهنی را از سایت بایقوش بیاورم. امیدوارم بپسندید.

================

به زعم ما، تساوی ترك ها، كردها، تركمن ها، عرب ها، بلوچ ها با فارسی زبان ها، كه امروز به صور مختلف در ايران مطرح ميشود، امری است حياتی براي حفظ تماميت ارضی كشور. اگر دموكراسی، آزادی، تساوی حقوقی و فرهنگی، از اين مليت ها دريغ شود، لعن و نفرين تجزيه ايران و نابودی تماميت ارضی آن، دنباله نام هر كسی كه اين دريغ كردن را بر مردم ايران تحميل كند، كشيده خواهد شد، و تا پايان تاريخ هم كشيده خواهد شد.

وگوش ميدادی

اما مرا نميديدی
...................فروغ فرخزاد
 
امروز بيش از هر زمان ديگر اين حقيقت تاريخي براي مردماني كه در ايران زندگي ميكنند مثل روز روشن شده است كه راه پيمايي طولاني و اساسي مردم ايران به سوي دموكراسي از بزرگراه پرالتهابِ تلاش براي كسب حقوق مساوي براي همه مليت ها و اقوام مختلف ايراني ميگذرد. در جهان امروز، كثرت فرهنگي، تفاوت فرهنگي و قومي، و حضور صاحبان و دارندگان اين كثرت و فرهنگ در چارچوب يك كشور و اجتناب از يك دست كردن و شبيه سازيِ اجباري مردم به يكديگر، نشانه هاي اصلي دموكراسي هستند. كشور ما خوشبختانه در جهان امروزين بسيار متفاوت با جهان هاي گذشته، از موهبت بزرگ تنوع برخوردار است. از آن بالاتر، در مقطع تكوين لحظات كنوني تاريخ ما، آگاهي جمعي در ميان مليت ها و اقوام ستمزده در سراسر كشور چنان اعتلاي حيرت انگيزي پيدا كرده است كه جملگي يك صدا فرياد ميزنند كه ما تساوي حقوقي از لحاظ حفظ و اشاعه هويت خود و اداره مناطق خود را در چارچوب كشور خود و مرزهاي خود ميخواهيم و ما نميتوانيم اولويت و برتري و اشاعه ي يك زبان را به قيمت عقب ماندن زبانها، فرهنگ ها و هنرهاي خود بپذيريم. تنها يك راه باقي است: تساوي براي همه مليت هاي ستمزده ايران، با كساني كه بر زبان و فرهنگ فارسي زاده مي شوند. به زعم ما اين تساوي به سود زبان و ادبيات و فرهنگ فارسي نيز خواهد بود. به زعم ما، تساوي ترك ها، كردها، تركمن ها، عرب ها، بلوچ ها با فارسي زبان ها، كه امروز به صور مختلف در ايران مطرح ميشود، امري است حياتي براي حفظ تماميت ارضي كشور. اگر دموكراسي، آزادي، تساوي حقوقي و فرهنگي، از اين مليت ها دريغ شود، لعن و نفرين تجزيه ايران و نابودي تماميت ارضي آن، دنباله نام هر كسي كه اين دريغ كردن را بر مردم ايران تحميل كند، كشيده خواهد شد، و تا پايان تاريخ هم كشيده خواهد شد.
جهان امروز رو به سوي تحولي دارد كه همه تحولات گذشته به رغم ارزش هاي اجتماعي، فرهنگي، تاريخي، علمي و فني كه داشته اند، در برابر عظمت آن رنگ خواهند باخت. انسان در برابر كشف كامل دروني خود، هم در ساحات علمي و فرهنگي قرار دارد و هم در برابر كشف بيرون تا حد سير و سلوك بي محاباي سماوات و بيكرانه هاي جهان. چگونه ممكن است چنين انساني آنقدر عقب مانده باشد كه بگويد زبان مادري من آسماني است، مقدس است و زبانهاي ديگر فاقد اين ويژگي ها هستند و كساني كه بر زبانهاي ديگر زاده ميشوند بايد زبان مرا ياد بگيرند و فرهنگ مرا داشته باشند و هويت مرا داشته باشند. فارسي زباني است زيبا، كسي منكر اين زيبايي نيست. اما زبان هر كسي براي او زيبا است. بعلاوه، چرا زبانهاي ديگر فرصت بزرگ شدن و زيبا شدن نداشته باشند؟ چه چيز توي جيب مردم زاده بر زبان فارسي ميرود كه ديگران ــ آنهايي كه بر زبانهاي ديگر زاده شده اند، زبان ها و فرهنگ هاي خود را نياموزند و به اعتلاي آنها نكوشند؟ اگر اين اتهام به كوشندگان راه احراز هويت قومي و فرهنگي مساوي، احيانا وارد باشد كه ممكن است فردا تركان و كردان و اعراب و تركمن ها و بلوچ هاي كشورهاي ديگر دست تعدي به سوي ايران دراز كنند، اين اتهام به طريق اولي درباره دولت امروز ايران هم صادق خواهد بود كه فردا ممكن است به اطراف بحرخزر لشگركشي كند و اين مناطق را كه زماني ازآن ايران بودند از آن خود سازد و يا بخشي از افغانستان را به بهانه داشتن هويت مشترك با فارسي زبان هاي ايران و به بهانه ي احياي خراسان بزرگ به تصرف خود درآورد. آيا شما جرات لشگركشي به آذربايجان شمالي و افغانستان را داريد تا آنها كه كشورهاي كوچكتري هستند جرات لشگركشي به ايران را داشته باشند؟ علاوه بر اين حدود و ثغور فرهنگها كه نبايد ديوار آهنين باشند؟ عرب زبان ايراني در كنار فارسي عربي هم حرف زده، ترك زبان آذربايجاني كه بيش از نيمي از جمعيت تهران را هم تشكيل ميدهد، هميشه در كنار فارسي تركي هم حرف زده. اين نكته در مورد تركها، تركمن ها و بلوچ ها هم صادق است. چرا ما از تجدد ميترسيم؟ ايران به آساني، بدون خونريزي و زحمت و صرف هزينه هاي تاريخي سنگين ميتواند به سيستم فدرالي تن در دهد. در ايران امروز

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 9:25  توسط آيدين   | 

سلام به شما دوست گرامی

ببخشید دوستان بابت وقفه ایجاد شده در کار وبلاگ. خوشحالم که باز می توانم مطالب جدید در وبلاگ قرار دهم. امروز میخواهم خلاصه نظرات آقای پورپیرار را از وب سایت ناریا در اینجا بیاورم. امیدوارم بپسندید.

========================================

 اساس نظریات جدید تاریخی آقای ناصر پورپیرار درباره‌ی تاریخ و فرهنگ شرق میانه، در دوره‌ی ما قبل و ما بعد اسلام، بر افشای مطلب به عمد پنهان نگاه داشته شده‌ی قتل عام پوریم و تبعات حاصل از آن قرار دارد. بر اساس این نظریات آن نسل‌کشی برنامه ریزی شده، موجب انهدام کامل تمدن و تجمع مردم ممتاز شرق میانه تا حد امحاء کامل حیات انسانی در حوزه‌ای وسیع شده است که در زیر به فشرده کاملی از آن اشاره می‌شود و مشروح مطالب و مستندات آن را می‌توانید در بخش «آثار، نوشته‌ها و کتاب‌های آقای پورپیرار» بیابید.

1- منطقه‌ی شرق میانه، شامل محدوده‌ی تقریبی شام تا ایران، حداقل 7 هزار سال تاریخ و قدمت متمدنانه دارد.

2- بنی اسراییل پس از خروج از مصر، در جست و جوی مکان استقرار، به جای آماده سازی زمینه‌های همزیستی مسالمت آمیز، به سبب نژاد و قوم‌پرستی ویژه‌ی یهود، با مقابله‌ی نظامی با بومیان منطقه، چنان‌که شرح‌هایی از آن درگیری‌های سبعانه در تورات نیز آمده است، موجب ایجاد نفرت از آن قوم در میان مردم شرق میانه  شده است.

3- سرانجام این تجاوزات متعدد یهود به فلسطینیان و عاموریان و آرامیان و غیره، که اوج آن در تحرکات نظامی زمان حضرت داود دیده می‌شود و شاید هم به تقاضای مردم مغلوب خون‌ریزی‌های وحشیانه‌ی یهود شده است، دو امپراتوری قدرتمند آشور و بابل، چندین بار اورشلیم را مورد تهدید و تخریب قرار دادند و در نهایت، موجب انهدام کامل اورشلیم به وسیله‌ی بخت النصر پادشاه بابل و انتقال اسیران و ثروت یهود به بابل شد.

4- رابی‌ها و سران کنیسه، سال‌ها پس از این شکست کامل، برای آزاد کردن اسیران بلند پایه و سرمایه‌ی کنیسه از اسارت بابل، چنان‌که در تورات به جزییات تشریح شده، موفق به جلب همکاری و موافقت سر کرده‌ی یک قوم وحشی ساکن شمال کوه‌های قفقاز، به نام کورش شدند تا با حمله به بابل موجب رهایی آن اسیران و ثروت یهود شود. همکاری داخلی ستون پنجم و حمایت و هدایت‌های همه جانبه‌ی یهود به اضافه اعمال وحشیانه‌ترین خشونت‌ها، سرانجام موجب پیروزی نهایی کورش در جنگ با  بابلیان و سقوط آن تمدن و فرهنگ فوق عالی منطقه‌ی  ما شد. در مقابل نیز، به پاس تقدیر از کورش، علاوه بر پاداش‌های مادی فراوان، عنوان «مسیح» نیز، مشرکانه و بدون اذن الهی، به او بخشیده می‌شود و این موضوع، در تورات‌های یک قرن پیش، به وضوح ثبت شده است. اما در میان امت اسلامی و به دلیل ایمان مسلمانان به عیسی ابن مریم به عنوان مسیح واقعی و پیامبر الهی، چنان‌چه در قرآن نیز مندرج است، آنوسیان به خدمت گرفته شدند تا به جای عنوان مسیح، عنوان ذوالقرنین را به مزدور نابودکننده‌ی مادر شهرهای جهان یعنی بابل ببخشند که پیامبری فاقد پیروان و تا حدی ناشناخته بود تا قداست و احترام یهود به کورش جنایت‌کار، به نوعی، به امت اسلامی نیز تسری داده شود.

5- مبارزه‌ی متحدانه‌ی اقوام سراسر منطقه در حمایت از بقایای در حال مقاومت بابلیان، موجب یک سلسله ستیزه‌های پیاپی میان نیزه داران هخامنشی و اقوام متعددی در شرق میانه شد که شرح نسبتا مفصلی از آن، در کتیبه‌ی داریوشی بیستون مسطور است. تجربه این ستیز، سرانجام به بومیان این خطه آموخت که عدم توفیق نظامی آنان در مقابله با آدم‌کشان هخامنشی، وجود ستون پنجم مخفی یهودیان در میان بومیان شرق میانه است، نقشی که هنوز هم با همان سبک، به وسیله‌ی آنوسییان رخنه کرده در میان مسلمین انجام می‌شود. به همین دلیل، چنان‌که باز هم در تورات نیز مضبوط است، مردم منطقه تصمیم می‌گیرند که ابتدا یهودیان جا خوش کرده در میان خویش را، در روزی معین و در تمام نقاط، قتل عام کنند.

6- تورات می‌نویسد که رهبران یهود، از طریق همان ستون پنجم خویش، از این نیت مردم منطقه با خبر می‌شوند و تصمیم به عکس‌العملی پیش‌دستانه و قتل‌عام عمومی دشمنان خود می‌گیرند. این اقدام، چنان که اسناد متعدد مختلف و نیز متن کتاب استر تورات، آن را تایید می‌کنند، منجر به چنان کشتار وسیعی می‌شود که تاریخ یهود، از آن روز، به نام روز مقابله‌ی پوریم یاد می‌کند و همه ساله، اقدام به آن را جشن می‌گیرد.

7- حاصل این کشتار و نسل کشی کامل، موجب پیدایش دوران طولانی بیش از 2000 هزار ساله سکوت تمدنی و تولیدی در ایران (و 1200 ساله در سراسر منطقه‌ی شرق میانه) می‌شود و تنها محرک و موجب حرکت دوباره اجتماعی در بین النهرین نیز، از پس طلوع اسلام آغاز می‌شود. بنا بر اسناد باستان‌شناختی ایران در این فاصله‌ی دراز، به جز یک دوران مهاجرت یونانیان به ایران، پس از شکست از رومیان، به سبب فقدان عامل انسانی و زیر بناهای اجتماعی، کوچک‌ترین علامتی از حضور اقتصادی و سیاسی و فرهنگی از خود نشان نداده است که بخشی از اسناد این فقدان حیات انسانی، در «بررسی اسناد و ادله رخداد پلید پوریم» ذکر شده است.

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 12:51  توسط آيدين   | 

سلام به تو دوست گرامی

من به دلیل پیش آمدن مشکلی، مدت چند ماهی نمی توانم وبلاگ را بروز کنم. انشاء الله بعد از آن مدت، مجدداً مطالب وبلگ را بروز خواهم کرد.

سرفراز باشید دوستداران ایرانی آباد و سرفراز !

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 8:45  توسط آيدين   |