سلام به دوستان، وقت بخير
همه ما به عنوان انسان جايز الخطائيم و هيچ كسي معصوم نبوده و نيست و نخواهد بود. حتي پيامبر اسلام هم بنا به نص صريح قرآن در مقاطعي از زندگي خود خطاهايي مرتكب شده است. در سوره ضحي به صراحت به پيامبر خطاب مي كند: "الم يجدك يتيماً فاوي، و وجدك ضالاً فهدي" (اي پيامبر آيا تو يتيم نبودي و خدا تو را پناه داد و آيا بسيار گمراه نبودي و خدا تو را هدايت كرد).
پس به نظر من اين موضوع كه مي گويند فلان كس معصوم است صحيح نيست و همه انسانها در زندگي خود به خطا رفته اند و به خطا مي روند و به خطا خواهند رفت. تنها موضوع در اين زمينه در مورد سطح خطاكاري افراد است. مثلاً پيامبر خطايي مثل قتل نفس عمد انجام نمي دهد يا دزدي نمي كند چون اگر اين گونه خطاها را مرتكب شود شايسته پيامبري نخواهد بود و خداوند اينچنين فردي را به عنوان رسول معرفي نخواهد كرد. ما بايد مواظب باشيم كه در اين توهم كه انسانهايي هستند كه معصوم اند گرفتار نشويم.
اين فرهنگ معصوم و ناخطا پنداشتن برخي افراد در جامعه در تار و پود ذهن ما ريشه دوانده و بعضاً ما را به اين نتيجه مي رساند كه از فلان كس محبوب ما، خطايي سر نزده و اگر كسي آمد و گفت فلان كس فلان خطا را انجام داده ما بايد بدون هيچ منطقي بر عليه منتقد موضع بگيريم.
در فرهنگ عامه ايل قشقايي از خسرو قشقايي و برادران و كلاً خاندان ايشان به نيكي ياد مي كنند دليل اين موضوع هم بخاطر خوش نامي اين خاندان و عدم تسليم آنان در مقابل ظلم بوده است. با اينحال، ما به عنوان جمعي از دانشجويان و نخبگان ايل قشقايي بايد با عوام ايلمان فرق داشته باشيم و با نگاهي بيطرفانه به آسيب شناسي وقايع و رويدادهاي پيش آمده بر ايلمان اقدام كنيم و يافته هايمان در اين راه را راهنماي زندگيمان قرار دهيم هم به عنوان يك انسان و هم به عنوان فردي كه وطن، ايل و تبار خود را دوست دارد.
حال برويم به سراغ صولت الدوله قشقايي و فرزندانش. اينجانب هميشه از كودكي دوست داشتم كه روزي بيايد كه بتوانم با مطالعه منابع مكتوب و غير مكتوب موجود، پيرامون خوانين قشقايي اطلاعاتي كسب كنم و بتوانم به بسياري از سئوالاتي كه در ذهنم نقش بسته بود پاسخي قانع كننده بدهم.
از سال 1381 به بعد شروع به اينكار كردم و يافته هايم تا زمان حال در مورد خاندان قشقايي در صد سال اخير را به قرار زير يافتم:
1- صولت الدوله قشقايي (1252-1311 شمسي): ايشان بنا به اظهار دوستان و دشمنانش، فردي با شرف، وطن دوست و در عين حال سياس بود كه متناسب با وضع زمان خودش سعي داشت ايل قشقايي را ساماني دهد و در جريانات زمان خودش به نحوي عمل كند كه باعث سرافرازي نسلهاي آتي ايل شود از جمله:
الف: در جريان نهضت مشروطيت: در آن جريان، ايشان از حاميان سرسخت مشروطه چيان بود و در اين راه به دفعات با مستبدين محلي و ملي از جمله قوام الملك شيرازي جنگيد و بسياري از عزيزان و ياوران خود را از دست داد.
ب: جنگ با انگليسيها و دست نشانده هايش در فارس در سال 1297 شمسي: ايشان در جنگي نابرابر توانست در چندين جبهه شكست عظيمي بر انگليسيان و دست نشانده هايشان وارد نمايد اما در نهايت بخاطر خيانت بعضي از اطرافيانش، در نهايت بازنده جنگ شد و مجبور شد عليرغم ميل باطنيش به صلح با انگليسيان و حاميان ايرانيش تن در دهد.
ج: در جريان انتخاب مصدق به عنوان استاندار فارس در سال 1299 شمسي: ايشان چون دكتر مصدق را فردي شرافتمند مي ديدند كه دوستدار خدمت به مردم است از حاميان پر و پا قرص مصدق بودند.
د: در جريان كودتاي رضا خان و سقوط قاجاريه: چون در آن مقطع ناامني در ايران بيداد مي كرد ايشان در نهايت صلاح را در تاييد و حمايت رضاخان ديد و پس از سقوط قاجاريه، ايشان به عنوان نماينده جهرم به مجلس شوراي ملي رفتند و از حاميان رضاشاه در مجلس بودند و در بسياري از جريانات از ايشان دفاع كردند و حتي موقعي كه در فارس عده اي بر عليه دولت رضاشاه شورش كرده بودند ايشان صلاح را در آن ديد كه به عنوان حامي رضاشاه به نوعي به جنگ اينها برود (طبق مصاحبه ناصرخان قشقايي فرزند ايشان با مركز مطالعات شفاهي هاروارد در سال 61).
ه: در جريان توهين يك افسر انگليسي به قشقاييها در سال 1307 شمسي: ايشان در آن مقطع فرزندش ملك منصورخان را به فارس گسيل داشت تا غائله پيش آمده در فارس را به نوعي فرونشاند و انگليس را واداشت آن مامور خود را از فارس اخراج نمايد.
اما نگاه رضا شاه به ايشان چه بود؟ طبق اطلاعات و اسناد موجود، رضاخان تا قبل از شاه شدنش، در ظاهر رفتار دوستانه اي با ايشان نشان مي داد اما وقتي كه موقعيت خود در ايران را تثبيت كرد ديگر وي را دشمن درجه يك خود مي دانست به دو دليل: اول اينكه رضاشاه ادعا داشت بعد از حدود 1000 سال به حكومت تركان بر ايران خاتمه داده و به خيال خودش ايران را به فر و شكوه باصطلاح اساطيري اش برگردانده اما صولت الدوله يك مرد تركزبان است و به نوعي با خاندان قاجار مرتبط مي شود و با اين همه قشون جنگجو كه دارد مي تواند حتي رضاشاه را ساقط كند و رضاشاه با آن سابقه خرابش به عنوان يك قزاق آلت دست روسها و با آن طرحهاي سئوال برانگيزش در جريان سركوب مذهب در جامعه ايران، مطمئناً هيچ وقت محبوبيت صولت الدوله را نخواهد داشت و اگر روزي به ذهن صولت الدوله تصور پادشاهي خطور مي كرد چه بسا كه بسياري از مردمان ايران وي را بر رضاخان پالانچي قزاق ترجيح دادند.
دوم اينكه رضاشاه مدعي مقابله با خان و خانسالاري بود و طبيعي بود كه صولت الدوله به عنوان يكي از خوانين قدرتمند ايلات ايران بايد از بين مي رفت تا راه براي اسكان عشاير فراهم شود دليل اين موضوع هم اين بود كه رضاشاه تصور مي كرد يكي از دلايل اصلي عدم اسكان عشاير در ايران خوانين عشاير هستند و تا زماني كه اين خوانين هستند اسكان عشاير عملي نخواهد شد . به نظر من اين تفكر رضاخان تا حدي مي توانست درست باشد.
اين دلايل باعث شد كه صولت الدوله قشقايي جزء اولين خوانيني باشد كه قرباني تفكرات رضاشاه شود و در سال 1311 شمسي در زندان قصرقجر توسط پزشك احمدي و با تزريق سم كشته شود.
در مجموع به نظر من صولت الدوله فردي غيرتمند، وطن دوست و باشرف بوده و با تحليل مسائل و واقعيتهاي زمان خود، فكر كرده اگر به اين نحو با رضاشاه برخورد كند در مجموع به نفع قشقاييهاست و نسلهاي بعدي ايل قشقايي هم سرشكسته نخواهند بود. وي ميدانست كه عشاير نمي توانند تا ابد عشاير باقي بمانند و بايد روزي ساكن شوند و به اين موضوع اعتقاد عملي داشت هر چند رضا شاه اينقدر خائنانه با ايشان برخورد كرد كه در مجموع نتوانست از توانمنديهاي اينچنين فردي در مديريت ايران و عشاير استفاده مناسب نمايد.
به نظر من جناب صولت الدوله در طول دوره زندگي شان مرتكب يك اشتباه بزرگ شدند: اينكه رضاخان را خوب نشناخته بودند و نمي دانستند كه آدمي كه تا ديروز قزاق روس بوده و بسياري از وطن دوستان (از جمله ميرزاكوچك جنگلي) را به قتل رسانده نمي تواند باني اصلاحات شود و مملكتي را به صراط مستقيم هدايت نمايد. لذا اعتماد ايشان به رضاخان عمده ترين اشتباه وي است، اشتباهي كه در نهايت به قيمت جان وي تمام شد.
از برادران صولت الدوله هم به جز يكي از آنها (محمدعلي خان)، بقيه افراد صالحي نبوده اند و بخصوص پس از جنگ ايل قشقايي با انگليس در سال 1297 شمسي، وابستگي خود به انگليس و باند قوام الملك شيرازي را به اثبات رسانده اند از جمله سردار احتشام. اين برادران عملاً بيشتر مايه شرمساري ايل و صولت الدوله بوده اند تا مايه افتخار آنها.
پس از صولت الدوله بايد به سراغ فرزندانش برويم و ببينيم كه اينها كه بوده اند و چه كرده اند. فرزندان پسر صولت الدوله قشقايي شامل محمدناصر قشقايي ، ملك منصور قشقايي، محمد حسين قشقايي و خسروقشقايي مي باشند.
اينجانب از بين فرزندان صولت الدوله به بحث در مورد دو فرزندش محمدناصر و خسرو مي پردازم به دو دليل: يكي اينكه دو فرزند ديگر ايشان (ملك منصور و محمدحسين) از همان آغاز خود را چندان درگير در جنگ و جدلهاي سياسي نكرده اند، دوم اينكه مبناي من در اين بحث در مورد دو نفر از تاثيرگذارترين اين افراد بوده است: محمد ناصر قشقايي (ناصرخان) و خسرو قشقايي (خسروخان).
2- محمد ناصر قشقايي (1272-1362 شمسي)
ناصرخان متولد 1272 شمسي در ايل قشقايي است. وي در بسياري از جنگها و جريانات در كنار پدر بزرگوارش بوده و جراحات زيادي متحمل شده و زندانها و تبعيدهاي مختلفي را هم در زمان قاجاريه، هم در زمان پهلوي و هم در زمان جمهوري اسلامي متحمل شده است.
الف: زمان قاجاريه: ايشان در آن زمان عليرغم نوجواني و جواني در حوادث و جنگهاي مختلف در كنار پدر بوده و رشادتها و از جان گذشتگيهاي زيادي از خود بروز داده است. در حادثه انقلاب مشروطه ايشان از حاميان مشروطه چيان بوده و در بسياري از جنگهاي مشروطه خواهان با مستبدان حاضر بوده و سختيهاي زيادي را متحمل شده است. در جنگ سال 1297 قشقايي با انگليسيها در كنار پدرش رشادتها به خرج داده و تلاشهاي زيادي براي اخراج انگليسيها از فارس و ايران انجام داده است. در زمان صلح كذايي هم به عنوان نماينده پدر با انگليسيها ملاقاتها داشته و خدماتي انجام داده است.
بطور كلي، چون در زمان اواخر قاجار، ايران چه از لحاظ اقتصادي و چه از لحاظ فرهنگي و امنيتي وضع چندان مناسبي نداشت و ضمناً طبق اطلاعات موجود، در آن زمان حدود 70 درصد از جمعيت ايران عشاير بوده اند لذا نمي توان انتظار داشت كه محمدناصر توانسته باشد كار عمده اي براي ايل قشقايي انجام دهد.
ب: زمان پهلوي اول: در زمان رضا شاه ايشان به مانند پدر، از حاميان رضاشاه بودند و به عنوان نماينده فيروزآباد به مجلش شوراي ملي راه يافتند و در مجلس هم از حاميان رضاشاه بودند اما كم-كم با آشكار شدن كينه رضاشاه نسبت به وي و پدرشان، به زندان قصرقجر افتاد و پس از تحمل شكنجه و سختيهاي بسيار، شاهد مرگ مرموز پدر شد، جنازه پدر را تحويل گرفت و به فارس آورد و پس از دفن پدر، مجدداً تحت الحفظ به زندان قصرقجر بازگردانده شد و بعد از يكسال، به مدت پنج سال بصورت خانگي حبس شد، از سال 1317 تا شهريور 1320 شمسي هم مدتي در قوچان و مدتي هم در شهريار تبعيد بود. ايشان در دوران تبعيد در قوچان و شهريار، خدماتي براي مردم محل انجام داده بودند از جمله ساخت مكانهاي بهداشتي و مدرسه و ... .
بطور كلي ايشان در دوران شانزده سال حكومت پهلوي اول، مجالي براي خدمت به ايل قشقايي نيافتند چون از سال 1304 تا 1311 عملاً امكان بازگشت از تهران به فارس برايشان مقدور نبود چون رضاشاه اين اجازه را نمي داد. در فاصله سالهاي 1311 تا 1320 هم كه ايشان يا زندان بوده اند يا در تبعيد. لذا در زمان پهلوي اول انتظار زيادي از ايشان نمي توان داشت.
ج: زمان پهلوي دوم: همزمان با ساقط شدن رضاشاه، خوانين قشقايي كه همگي در تهران و حومه در تبعيد بودند هر كدام از مسيري خود را به فارس رساندند. ناصر خان به همراه برادرش خسرو قشقايي از تهران حركت كرده و پس از رسيدن به مهركويه سميرم، از طريق كوه خود را به فيروزآباد مي رسانند.
بطور كلي اين دوره را مي توان به دو بخش تقسيم كرد. بخش اول حدفاصل سالهاي 1320-1332 شمسي (قبل از كودتاي 28 مرداد) را شامل مي شود و بخش دوم مربوط به حدفاصل سالهاي 1332-1357 شمسي (از كودتاي 28 مرداد تا پيروزي انقلاب اسلامي) مي باشد.
در حدفاصل سالهاي 1320-1332 شمسي، به دليل بي تجربگي هاي محمدرضاشاه در دوران آغازين زمامداري اش، و همچنين مصادف شدن آغاز حكومت وي با جنگ جهاني دوم و اشغال ايران توسط كشورهاي شوروي و انگلستان، كشور با نابسامانيهاي زيادي مواجه مي شود و شاه عليرغم اينهمه نابسامانيها، بر آن مي شود تا به سياستهاي پدرش براي تخته قاپو كردن عشاير ادامه دهد و به اين منظور شروع به ممانعت از كوچ عشاير و اسكان اجباري آنها در مكانهاي خاص مي كند.
اين موضوع سرآغاز جنگهاي متعدد بين عشاير و حكومت پهلوي مي شود كه از مشهورترين آنها در حوزه قلمرو ايل قشقايي جنگهاي تامرادي (جنگ بين عشاير لر با همراهي قشقايي ها بر عليه حكومت پهلوي)، موك (جنگ بين ايل قشقايي به فرماندهي ناصر قشقايي بر عليه حكومت پهلوي و باند قوام الملك شيرازي) و سميرم (جنگ بين ايل قشقايي به فرماندهي خسروخان با حكومت پهلوي در سال 1322 شمسي در سميرم اصفهان) مي باشند.
نتيجه جنگ تامرادي كشته شدن بخش زيادي از سربازان ژاندارمري پهلوي – به قولي حدود 800 نفر- بود. اين جنگ در حوالي كامفيروز فارس روي داد. در جنگ موك كه در سال 1322 شمسي در موك فيروزآباد روي داد در نهايت قشقاييها شكست خوردند و فيروزآباد به دست حكومت افتاد و پس از مدتي بين طرفين آشتي شد. در جنگ سميرم هم حدود 200 نفر از پرسنل پادگان سميرم اصفهان كشته شدند كه مهمترين آنها كشته شدن سرهنگ شقاقي فرمانده پادگان بود.
بطور كلي اين سه جنگ تا حد زيادي وجهه قشقاييها را در نزد حكومت پايين آورد. محمد ناصر قشقايي به عنوان ايلخان وقت قشقايي و برادرش خسرو قشقايي، در آن مقطع چاره اي جز جنگ برايشان باقي نمانده بود چون عملاً در كار شده قرار گرفته بودند و فرصتي به آنها داده نشد تا بتوانند راه نويي پيش روي عشاير بگذارند.
موضوع ديگري كه در اين برهه اتفاق افتاد تشكيل حزب دمكرات كردستان و آذربايجان به دليل شيطنت روسها در آن مناطق بود. بدين دليل در سال 1325 بين خوانين دو ايل بزرگ قشقايي و بختياري در آغ چشمه شيراز ملاقاتي صورت گرفت و بر آن شدند تا مانع از دست اندازي بيگانگان به خاك ايران در حوزه تحت قلمرو خود شوند.
اين طرح نيز به نوبه خود به دليل خيانت بعضي از بختياريها لو رفت و قشقاييها هم كه تنها در ميدان باقي مانده بودند با مذاكره با شاه و كسب امتيازاتي از قبيل اعطاي مجوز احداث راه آهن شيراز به اصفهان از حكومت، حاضر با مصالحه با پهلوي دوم شدند. اين حادثه به محمدرضا شاه فهماند كه هنوز هم خوانين عشاير بر تاريخ ايران تاثيرگذارند و تخت قاپوها و اعدام سران عشاير نتوانسته باعث اسكان عشاير و افول قدرت خوانين شود.
بعد از اين مصالحه، نگاه حكومت پهلوي به سران عشاير موقتاً مثبت شد و آن حكومت صلاح خود در آن شرايط را در ايجاد امكان فعاليت سياسي براي خوانين عشاير ديد.
در اين اثنا خسرو و محمدحسين قشقايي به عنوان نماينده مجلس به شوراي ملي و محمدناصر قشقايي به عنوان سناتور مجلس سنا به مجلس راه يافتند. برادران قشقايي در طي برهه زماني سالهاي 1325 تا 1332 شمسي (زمان كودتاي 28 مرداد) عملاً از حاميان دكتر مصدق و جبهه ملي ايران بودند و در اين راه از هر گونه حمايتي دريغ نكردند.
اين بازه زماني هفت ساله بهترين فرصتي بود كه خوانين قشقايي مي توانستند بيشترين خدمت را به ايل قشقايي و مردمان بي سواد مانده و خانه به دوش خود كنند و با توجه به رابطه خوب خود با دكتر مصدق، يك تغيير اساسي در وضعيت اسكان عشاير و همچنين زيرساختهاي صنعتي براي مناطق قشقايي نشين ايجاد كنند تا ايل قشقايي هم از اين ميان طرفه اي براي خود بر بندد و حداقل از رقيب ديرينه خود ايل بختياري عقب نماند.
اين دوره مصادف بود با شروع اصلاحات اقتصادي دولت محمدرضا شاه پهلوي در سال 1326 . در اين سالها تغييرات عديده اي در حوزه زيرساختهاي صنعتي و دانشگاهي ايران ايجاد شده يا در حال ايجاد بود.
در اين بين نگاهي به وضعيت ايل بختياري - رقيب ديرينه ايل قشقايي- خالي از لطف نيست. خوانين بختياري بعد از به قدرت رسيدن رضاخان و حتي قبل از آن، خود را در ساختار سياسي حكومت وارد كرده بودند و صمصام السلطنه آخرين نخست وزير حكومت قاجار از ايل بختياري بود. ايشان حتي پس از سقوط حكومت قاجاريه هم تا زمان مرگشان در سال 1311 شمسي نخست وزير رضاشاه بود.
ايلخاني ايل بختياري جناب آقاي سردار اسعد بختياري از فاتحان تهران در جريان نهضت مشروطيت بود. در زمان به قدرت رسيدن رضاشاه به عنوان وزير خارجه رضاشاه انتخاب شد و اگر چه در نهايت به دليل بدبينيهاي رضاشاه مقتول گشت با اينحال مجال رشد و ارتقاء مردمان ايل خود در ساختار حكومتي پهلوي را فراهم كرد.
بخشي از جوانان ايل بختياري هم با حمايت خوانينشان به فرنگ رفته و در آنجا تحصيلات عاليه را طي كرده بودند كه يكي از اين افراد شاپور بختيار بود. آقاي شاپور بختيار در زمان رضا شاه در فرانسه مدرك تحصيلي خود را در رشته حقوق دريافت كرد، در جنگ دوم جهاني به عضويت ارتش فرانسه درآمد و بلافاصله پس از پايان جنگ در سال 1324 شمسي، به ايران بازگشت و به عنوان رئيس كارخانه اي در اصفهان مشغول به كار شد. در دولت دكتر مصدق به عنوان وزير كار انتخاب شد و بعد از كودتاي 28 مرداد مدتي زنداني بود و بعد آزاد شد. سپس به فعاليت خود در ايران ادامه داد تا اينكه در سال 1357 شمسي به عنوان نخست وزير محمدرضا شاه انتخاب شد.
همچنين به عنوان نمونه اي ديگر مي توان به ثريا بختياري - همسر دوم محمدرضا شاه- اشاره كرد. ايشان پس از جدا شدن محمدرضا از فوزيه در سال 1327 شمسي، در سال 1329 با محمدرضاشاه ازدواج كرد و تا سال 1336 همسر محمدرضاشاه بود و در اين حين راه ورود بسياري از همزبانان و همكيشان خود را به سطوح عاليه حكومتي بازگشاد.
اما دريغ و درد از اين بي توجهي خوانين قشقايي به توسعه همه جانبه قشقايي ها. خوانين قشقايي به جاي توجه به پيگيري بهبود شرايط زندگي مردمان ايل قشقايي، حتي مانع اسكان مردمان ايل به خواست خود نيز مي شدند و نگارنده خود از بسياري از بزرگان فاميل شنيده ام كه خوانين قشقايي در آن مقطع ما را از اسكان در مسيرهاي ييلاق و قشلاق ايل باز مي داشتند. واقعاً چه دليلي براي مخالفت خوانين با اسكان عشاير بود؟
با نگاهي به موقعيت سياسي ايل قشقايي و اشاره اي كه پيشتر به آن شد، مي شود دليل اين موضوع را فهميد. خوانين قشقايي بعد از شهريور 1320 و بازگشت به ايل باز هم به دنبال خان و خان بازي بودند و قدرت خود را در حفظ موقعيت ايلخاني خود مي دانستند و طبيعي بود كه اگر همين عشاير ساكن مي شدند ديگر خان و ايلخاني معنايي نداشت.
بعد از انتخاب اين خوانين به عنوان نمايندگان مجلش شوراي ملي و سنا و عليرغم اينكه اينان در تهران پايتخت بودند و وضع ساير عشاير ايران را هم به عينه مي ديدند باز هم متاسفانه بر عدم اسكان عشاير تاكيد كردند. اين موضوع باعث عقب ماندگي بيشتر و بيشتر ايل قشقايي شد.
حدود چهارماه قبل از كودتاي 28 مرداد سال 1332، جاسوسان سيا در حوزه هاي قدرت موجود در ايران نفوذ كرده و سعي نمودند تا با تطميع يا حذف فيزيكي حاميان مصدق، اطراف وي را خالي نموده و براحتي ايشان را ساقط نمايند. خوشبختانه خوانين قشقايي از اين آزمايش سربلند بيرون آمدند و طبق اسناد موجود سيا، تنها ايلي كه از حاميان مصدق باقي ماند و عملاً هزينه اش را هم پرداخت ايل قشقايي بود.
پس از وقوع كودتا، خوانين قشقايي كه چاره اي جز
منابع و مآخذ
1- ايل قشقايي در جنگ جهاني اول
2- سالهاي بحران: خاطرات محمدناصر قشقايي
3- مصاحبه محمدناصرقشقايي با مركز مطالعات شفاهي ايران در سال 1362 (http://www.fas.harvard.edu/~iohp/ghashghaie.html)
4- پرچمدار حماسه جنوب صولت الدوله قشقايي
5- نگاهي به ايل قشقايي بعد از شهريور 1320
6- اسناد سيا در مورد كودتاي 28 مرداد 1332
7- اسناد سيا در لانه جاسوسي
8- نگاهي از درون به جنبش چپ ايران
9- سرگذشت ياران دكتر مصدق
10-
:" نه آمده ام ملک بگيرم نه آمده ام مال بگيرم و نه آمده ام خان بشوم. من يک ايراني هستم و هر چه از دستم بيايد براي خدمت به ايراني ها و فارسي ها مي کنم" ناصر قشقايي
http://yaghyemaghmoom.blogfa.com/post-124.aspx