|
|
|
|
|
سلام مجدد به شما دوست گرامی،
دوستان حیفم آمد حالا که مقاله "ستم ملی" آقای براهنی را در وبلاگم آورده ام مقاله "صورت مسئله آذربایجان؟ حل مساله آذربايجان" ایشان را هم نیاورم. امیدوارم بپسندید. ============================== من پیر سال و ماه نیم یار بی وفاست ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 9:29 توسط آيدين قشقايي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان
امروز می خوام مطلبی با عنوان "ستم ملی" از آقای رضا براهنی را از سایت بایقوش بیاورم. امیدوارم بپسندید. ================ به زعم ما، تساوی ترك ها، كردها، تركمن ها، عرب ها، بلوچ ها با فارسی زبان ها، كه امروز به صور مختلف در ايران مطرح ميشود، امری است حياتی براي حفظ تماميت ارضی كشور. اگر دموكراسی، آزادی، تساوی حقوقی و فرهنگی، از اين مليت ها دريغ شود، لعن و نفرين تجزيه ايران و نابودی تماميت ارضی آن، دنباله نام هر كسی كه اين دريغ كردن را بر مردم ايران تحميل كند، كشيده خواهد شد، و تا پايان تاريخ هم كشيده خواهد شد. وگوش ميدادی اما مرا نميديدی
...................فروغ فرخزاد
امروز بيش از هر زمان ديگر اين حقيقت تاريخي براي مردماني كه در ايران زندگي ميكنند مثل روز روشن شده است كه راه پيمايي طولاني و اساسي مردم ايران به سوي دموكراسي از بزرگراه پرالتهابِ تلاش براي كسب حقوق مساوي براي همه مليت ها و اقوام مختلف ايراني ميگذرد. در جهان امروز، كثرت فرهنگي، تفاوت فرهنگي و قومي، و حضور صاحبان و دارندگان اين كثرت و فرهنگ در چارچوب يك كشور و اجتناب از يك دست كردن و شبيه سازيِ اجباري مردم به يكديگر، نشانه هاي اصلي دموكراسي هستند. كشور ما خوشبختانه در جهان امروزين بسيار متفاوت با جهان هاي گذشته، از موهبت بزرگ تنوع برخوردار است. از آن بالاتر، در مقطع تكوين لحظات كنوني تاريخ ما، آگاهي جمعي در ميان مليت ها و اقوام ستمزده در سراسر كشور چنان اعتلاي حيرت انگيزي پيدا كرده است كه جملگي يك صدا فرياد ميزنند كه ما تساوي حقوقي از لحاظ حفظ و اشاعه هويت خود و اداره مناطق خود را در چارچوب كشور خود و مرزهاي خود ميخواهيم و ما نميتوانيم اولويت و برتري و اشاعه ي يك زبان را به قيمت عقب ماندن زبانها، فرهنگ ها و هنرهاي خود بپذيريم. تنها يك راه باقي است: تساوي براي همه مليت هاي ستمزده ايران، با كساني كه بر زبان و فرهنگ فارسي زاده مي شوند. به زعم ما اين تساوي به سود زبان و ادبيات و فرهنگ فارسي نيز خواهد بود. به زعم ما، تساوي ترك ها، كردها، تركمن ها، عرب ها، بلوچ ها با فارسي زبان ها، كه امروز به صور مختلف در ايران مطرح ميشود، امري است حياتي براي حفظ تماميت ارضي كشور. اگر دموكراسي، آزادي، تساوي حقوقي و فرهنگي، از اين مليت ها دريغ شود، لعن و نفرين تجزيه ايران و نابودي تماميت ارضي آن، دنباله نام هر كسي كه اين دريغ كردن را بر مردم ايران تحميل كند، كشيده خواهد شد، و تا پايان تاريخ هم كشيده خواهد شد.
جهان امروز رو به سوي تحولي دارد كه همه تحولات گذشته به رغم ارزش هاي اجتماعي، فرهنگي، تاريخي، علمي و فني كه داشته اند، در برابر عظمت آن رنگ خواهند باخت. انسان در برابر كشف كامل دروني خود، هم در ساحات علمي و فرهنگي قرار دارد و هم در برابر كشف بيرون تا حد سير و سلوك بي محاباي سماوات و بيكرانه هاي جهان. چگونه ممكن است چنين انساني آنقدر عقب مانده باشد كه بگويد زبان مادري من آسماني است، مقدس است و زبانهاي ديگر فاقد اين ويژگي ها هستند و كساني كه بر زبانهاي ديگر زاده ميشوند بايد زبان مرا ياد بگيرند و فرهنگ مرا داشته باشند و هويت مرا داشته باشند. فارسي زباني است زيبا، كسي منكر اين زيبايي نيست. اما زبان هر كسي براي او زيبا است. بعلاوه، چرا زبانهاي ديگر فرصت بزرگ شدن و زيبا شدن نداشته باشند؟ چه چيز توي جيب مردم زاده بر زبان فارسي ميرود كه ديگران ــ آنهايي كه بر زبانهاي ديگر زاده شده اند، زبان ها و فرهنگ هاي خود را نياموزند و به اعتلاي آنها نكوشند؟ اگر اين اتهام به كوشندگان راه احراز هويت قومي و فرهنگي مساوي، احيانا وارد باشد كه ممكن است فردا تركان و كردان و اعراب و تركمن ها و بلوچ هاي كشورهاي ديگر دست تعدي به سوي ايران دراز كنند، اين اتهام به طريق اولي درباره دولت امروز ايران هم صادق خواهد بود كه فردا ممكن است به اطراف بحرخزر لشگركشي كند و اين مناطق را كه زماني ازآن ايران بودند از آن خود سازد و يا بخشي از افغانستان را به بهانه داشتن هويت مشترك با فارسي زبان هاي ايران و به بهانه ي احياي خراسان بزرگ به تصرف خود درآورد. آيا شما جرات لشگركشي به آذربايجان شمالي و افغانستان را داريد تا آنها كه كشورهاي كوچكتري هستند جرات لشگركشي به ايران را داشته باشند؟ علاوه بر اين حدود و ثغور فرهنگها كه نبايد ديوار آهنين باشند؟ عرب زبان ايراني در كنار فارسي عربي هم حرف زده، ترك زبان آذربايجاني كه بيش از نيمي از جمعيت تهران را هم تشكيل ميدهد، هميشه در كنار فارسي تركي هم حرف زده. اين نكته در مورد تركها، تركمن ها و بلوچ ها هم صادق است. چرا ما از تجدد ميترسيم؟ ايران به آساني، بدون خونريزي و زحمت و صرف هزينه هاي تاريخي سنگين ميتواند به سيستم فدرالي تن در دهد. در ايران امروز ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 9:25 توسط آيدين قشقايي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام به شما دوست گرامی
ببخشید دوستان بابت وقفه ایجاد شده در کار وبلاگ. خوشحالم که باز می توانم مطالب جدید در وبلاگ قرار دهم. امروز میخواهم خلاصه نظرات آقای پورپیرار را از وب سایت ناریا در اینجا بیاورم. امیدوارم بپسندید. ======================================== اساس نظریات جدید تاریخی آقای ناصر پورپیرار دربارهی تاریخ و فرهنگ شرق میانه، در دورهی ما قبل و ما بعد اسلام، بر افشای مطلب به عمد پنهان نگاه داشته شدهی قتل عام پوریم و تبعات حاصل از آن قرار دارد. بر اساس این نظریات آن نسلکشی برنامه ریزی شده، موجب انهدام کامل تمدن و تجمع مردم ممتاز شرق میانه تا حد امحاء کامل حیات انسانی در حوزهای وسیع شده است که در زیر به فشرده کاملی از آن اشاره میشود و مشروح مطالب و مستندات آن را میتوانید در بخش «آثار، نوشتهها و کتابهای آقای پورپیرار» بیابید. 1- منطقهی شرق میانه، شامل محدودهی تقریبی شام تا ایران، حداقل 7 هزار سال تاریخ و قدمت متمدنانه دارد. 2- بنی اسراییل پس از خروج از مصر، در جست و جوی مکان استقرار، به جای آماده سازی زمینههای همزیستی مسالمت آمیز، به سبب نژاد و قومپرستی ویژهی یهود، با مقابلهی نظامی با بومیان منطقه، چنانکه شرحهایی از آن درگیریهای سبعانه در تورات نیز آمده است، موجب ایجاد نفرت از آن قوم در میان مردم شرق میانه شده است. 3- سرانجام این تجاوزات متعدد یهود به فلسطینیان و عاموریان و آرامیان و غیره، که اوج آن در تحرکات نظامی زمان حضرت داود دیده میشود و شاید هم به تقاضای مردم مغلوب خونریزیهای وحشیانهی یهود شده است، دو امپراتوری قدرتمند آشور و بابل، چندین بار اورشلیم را مورد تهدید و تخریب قرار دادند و در نهایت، موجب انهدام کامل اورشلیم به وسیلهی بخت النصر پادشاه بابل و انتقال اسیران و ثروت یهود به بابل شد. 4- رابیها و سران کنیسه، سالها پس از این شکست کامل، برای آزاد کردن اسیران بلند پایه و سرمایهی کنیسه از اسارت بابل، چنانکه در تورات به جزییات تشریح شده، موفق به جلب همکاری و موافقت سر کردهی یک قوم وحشی ساکن شمال کوههای قفقاز، به نام کورش شدند تا با حمله به بابل موجب رهایی آن اسیران و ثروت یهود شود. همکاری داخلی ستون پنجم و حمایت و هدایتهای همه جانبهی یهود به اضافه اعمال وحشیانهترین خشونتها، سرانجام موجب پیروزی نهایی کورش در جنگ با بابلیان و سقوط آن تمدن و فرهنگ فوق عالی منطقهی ما شد. در مقابل نیز، به پاس تقدیر از کورش، علاوه بر پاداشهای مادی فراوان، عنوان «مسیح» نیز، مشرکانه و بدون اذن الهی، به او بخشیده میشود و این موضوع، در توراتهای یک قرن پیش، به وضوح ثبت شده است. اما در میان امت اسلامی و به دلیل ایمان مسلمانان به عیسی ابن مریم به عنوان مسیح واقعی و پیامبر الهی، چنانچه در قرآن نیز مندرج است، آنوسیان به خدمت گرفته شدند تا به جای عنوان مسیح، عنوان ذوالقرنین را به مزدور نابودکنندهی مادر شهرهای جهان یعنی بابل ببخشند که پیامبری فاقد پیروان و تا حدی ناشناخته بود تا قداست و احترام یهود به کورش جنایتکار، به نوعی، به امت اسلامی نیز تسری داده شود. 5- مبارزهی متحدانهی اقوام سراسر منطقه در حمایت از بقایای در حال مقاومت بابلیان، موجب یک سلسله ستیزههای پیاپی میان نیزه داران هخامنشی و اقوام متعددی در شرق میانه شد که شرح نسبتا مفصلی از آن، در کتیبهی داریوشی بیستون مسطور است. تجربه این ستیز، سرانجام به بومیان این خطه آموخت که عدم توفیق نظامی آنان در مقابله با آدمکشان هخامنشی، وجود ستون پنجم مخفی یهودیان در میان بومیان شرق میانه است، نقشی که هنوز هم با همان سبک، به وسیلهی آنوسییان رخنه کرده در میان مسلمین انجام میشود. به همین دلیل، چنانکه باز هم در تورات نیز مضبوط است، مردم منطقه تصمیم میگیرند که ابتدا یهودیان جا خوش کرده در میان خویش را، در روزی معین و در تمام نقاط، قتل عام کنند. 6- تورات مینویسد که رهبران یهود، از طریق همان ستون پنجم خویش، از این نیت مردم منطقه با خبر میشوند و تصمیم به عکسالعملی پیشدستانه و قتلعام عمومی دشمنان خود میگیرند. این اقدام، چنان که اسناد متعدد مختلف و نیز متن کتاب استر تورات، آن را تایید میکنند، منجر به چنان کشتار وسیعی میشود که تاریخ یهود، از آن روز، به نام روز مقابلهی پوریم یاد میکند و همه ساله، اقدام به آن را جشن میگیرد. 7- حاصل این کشتار و نسل کشی کامل، موجب پیدایش دوران طولانی بیش از 2000 هزار ساله سکوت تمدنی و تولیدی در ایران (و 1200 ساله در سراسر منطقهی شرق میانه) میشود و تنها محرک و موجب حرکت دوباره اجتماعی در بین النهرین نیز، از پس طلوع اسلام آغاز میشود. بنا بر اسناد باستانشناختی ایران در این فاصلهی دراز، به جز یک دوران مهاجرت یونانیان به ایران، پس از شکست از رومیان، به سبب فقدان عامل انسانی و زیر بناهای اجتماعی، کوچکترین علامتی از حضور اقتصادی و سیاسی و فرهنگی از خود نشان نداده است که بخشی از اسناد این فقدان حیات انسانی، در «بررسی اسناد و ادله رخداد پلید پوریم» ذکر شده است.
ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 12:51 توسط آيدين قشقايي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام به تو دوست گرامی
من به دلیل پیش آمدن مشکلی، مدت چند ماهی نمی توانم وبلاگ را بروز کنم. انشاء الله بعد از آن مدت، مجدداً مطالب وبلگ را بروز خواهم کرد. سرفراز باشید دوستداران ایرانی آباد و سرفراز !
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386ساعت 8:45 توسط آيدين قشقايي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام به دوستان
دوستان امروز مي خواهم مطالبي در مورد پیمان "حمایت و حفاظت از تنوع فرهنگی" براي شما مطالبي بيان كنم. با توجه به بحث جهاني شدن و در نتيجه حل شدن خرده فرهنگها در فرهنگهاي كلانتر و اثرات مخربي كه اين دگرگوني بر جامعه بشري وارد مي كند، يونسكو تصميم به تدوين پيماني به اين منظور گرفته است. اينجانب شما را دعوت به خواندن اين مطالب از سايت دويچه وله مي نمايم. ================================= تنوع فرهنگها گنجینه بیبدیل بشریت
روز ۲۱ مه را یونسکو "روز جهانی تنوع فرهنگی برای دیالوگ و توسعه" اعلام کرده است. تعیین چنین روزی در پیوند با نگرانی از خطرهایی است که روندهای جهانی شدن میتواند برای تنوع و تکثر فرهنگی بشریت داشته باشد.
تا یک دهه پیش که جهانیشدن چه در گستره بینالمللی و چه در سطح جوامع مختلف خطر همسانسازی و نفی تنوع در عرصههای مختلف هویتی، فرهنگی و زبانی را شتاب و شدت نبخشیده بود، نگرانی درباره از دسترفتن این ویژگیها هم چندان موردی نداشت. اینک اما دغدغه نسبت به محو فرهنگها و هویتهای متکثر و افزایش تبعیض در حق فرهنگهای خُرد و زبانهای کمتر رایج، ابعادی چشمگیر یافته است. این که این نگرانی گهگاه نمود افراطی به خود میگیرد و در گرایشهای شدید شوونیستی و قومپرستی جلوه پیدا میکند، نافی ضرورت تلاشها و کارزارها در جهت حفظ و پاسداری از تنوع فرهنگی و زبانی در سطوح مختلف نیست. از همین روست که بحث در باره راهکارها برای حمایت از تنوع و چندگانگیفرهنگی اینک به یکی از مسائل عمده در سطوح خرد و کلان سیاسی و فرهنگی بدل شده است. تعیین روزی به عنوان "روز جهانی تنوع فرهنگی برای دیالوگ و توسعه" هم اقدامی در همین راستاست.
روزی برای تنوع، روزی برای تفاهم مجمع عمومی کشورهای عضو یونسکو، سازمان علمی و فرهنگی وابسته به سازمان ملل، روز 2 نوامبر بیانیهای تصویب کرد به نام "بیانیه تنوع فرهنگی". در تکمیل این اقدام، بر روی یک برنامه عملی هم توافق شد که به موجب آن، هر سال 21 ماه مه به عنوان "روز جهانی تنوع فرهنگی برای دیالوگ و توسعه" گرامی داشته میشود. کارزارها و اقدامات مختلف در این روز معطوف به جلب توجه افکار عمومی به اهمیت حفظ تنوع و کثرت فرهنگهاست.
به باور یونسکو - باوری که محافل مختلف قومشناسان، مردمشناسان و کارشناسان زبان و فرهنگ آن را تأیید میکنند - فرهنگهای مختلف یکدیگر را غنی میسازند، بر مایههای زندگی بشریت میافزایند و آن را از یکنواختی نجات میدهند. بیانیههای مختلف یونسکو عمدتاَ بر این نکته تاکید میکنند که تنوع فرهنگی گنجینه بیبدیل بشریت است، گنجینهای که باید حفظ و پاسداری شود، شرایط و زمینههای شکوفایی و ارتقاء آن پدید آید و هر چه پربارتر به نسلهای آتی منتقل گردد. به ویژه فرهنگ ، زبان و سنتهای غیرمنفی اقلیتها ارزشهایی هستند که از دید یونسکو باید مورد حمایت و تقویت قرار گیرند.
تلاشهای چند جانبه یونسکو یونسکو در تداوم تلاشها و اقدامات برای حفاظت از فرهنگها و تسهیل دسترسی عمومی به فرآورده های فرهنگی، اخیراً پیمانی را نیز به تصویب کشورهای عضو رسانده که محور آن "حمایت و حفاظت از تنوع فرهنگی" در گستره بینالمللی است. این پیمان از مارس سال جاری به اجرا گذاشته شده است.
"پیمان حمایت و حفاظت از تنوع فرهنگی" ناظر بر مجاز و ضروربودن اقدامات دولتها در حمایت از فعالیتهای فرهنگی و ارتقا و گسترش آنهاست، هر چند که چنین اقداماتی اینجا و آنجا مبانی اقتصاد بازار را نفی و تعلیق کند. به عبارت دقیقتر، پیمان یونسکو حمایت دولتها و کمکهای یارانهای مستقیم و Bildunterschrift: غیرمستقیم آنها از گسترش و ارتقای هنرهای مختلف، تربیت ذوق و قریحهی شهروندان در این عرصهها و نیز پشتیبانی از گسترش کتابخانهها و رسانههای عمومی را امری درست و واجب میداند.
یونسکو در برابر تاکیدی که بر حق دولتها در موارد فوق میکند آنها را در عین حال موظف به رعایت و حفظ فرهنگ اقلیتها و ساکنان بومیاشان میکند و خواهان تسهیل در دسترسی جامعه بینالمللی به هنر و فرهنگ کشورهای در حال توسعه میشود. تحقق تنوع در عرصه رسانهای و عدم ایجاد انحصار در اطلاعرسانی نیز از دیگر محورهای پیمان یونسکو است.
برنامههای بزرگداشت از تصویب روز جهانی تنوع فرهنگها برای دیالوگ و توسعه زمان کوتاهی میگذرد، از این رو تا حدودی طبیعی است که بزرگداشت این روز در همه کشورها رونق و رواج لازم را نیافته باشد و دامنه اجرای مراسم برای این بزرگداشت این روز فعلاَ به شمار اندکی از کشورها محدود باشد.
در آلمان برای اولین بار از امسال برنامههایی برای بزرگداشت روز تنوع فرهنگی برای دیالوگ و توسعه تدارک دیده شده است. شعاری که برای مراسم این روز انتخاب شده، چنین است: «جهان در پیوند... از پیوند به جهان». نمایش آثار هنری از فرهنگهای مختلف، اجرای موسیقی از اقوام و ملل گوناگون، پخش فیلمهایی از چندین کشور، ارائه روشها و آیینهای مربوط به حفظ سلامت جسم و روان در فرهنگهای مختلف و برنامههای متنوع برای کودکان جهت آشنایی با این فرهنگها و مزیتها و پیامدهای مثبت رواداری از جمله محورهای تدارک دیده شده برای این روز هستند. منبع : |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 20:41 توسط آيدين قشقايي
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان، همانطور كه پيشتر گفتم، اخيراً يكي از محققين کشورمان به نام آقاي پورپيرار ادعاكرده كه آنچه در مورد تاريخ ايران باستان در كتب فعلي موجود است، بافته يهوديان بوده و با واقعيتهاي موجود در ايران هم مطابقت ندارد. ايشان مدعي است كه هخامنشيان قومي از آسياي مركزي بودند كه توسط يهوديان به منظور قتل و عام بوميان ايران (واقعه پوريم) استخدام شده بودند و بر عكس ادعاي باستان پرستان، قومي وحشي وبي فرهنگ بوده اند و ... . اينجانب شما را به خواندن نظر ايشان پيرامون هويت اقوام فعلي ايران دعوت مي كنم و قضاوت را هم به شما وا مي گذارم. ضمناً اين نظرات بطور جسته گريخته از بين نظرات ايشان استخراج شده و لذا اگر احياناً بين مطالب گسيختگي وجود دارد، از اين بابت از شما پوزش مي خواهم. ---------------- پرداختن به باب هویت و زبان ایرانیان پس از اسلام، ما را به یکی از عمده ترین ادله ی وسعت نسل کشی پوریم، در مقیاس امحاء کامل حیات و حضور آدمی، تا زمان طلوع اسلام می رساند. اینک می دانیم که تا دویست سال پس از اسلام نیز، کم ترین نشان تجمع و حیات اجتماعی و اقتصادی و تولید و تمدن در سراسر خطه ای که اکنون ایران می نامیم، دیده نشده و حتی اولین نمونه های ظروف سفالین، که بسیار ناشیانه و ابتدایی ساخته اند نیز، متعلق به قرن سوم هجری است. با این توجه که از قرن سوم هجری تا حکومت رضا شاه، یعنی از غزنویان تا قاجار، تنها و تنها ترکان بر ایران حکومت کرده اند. همین آزادی عمل مطلق مهاجران ترک، که بدون مواجهه با مخالفت و مقاومت، در دوره های زمانی و محدوده های جغرافیایی مختلف ایران، تشکیلات حکومتی و حتی امپراتوری تدارک دیده و برقرار کرده اند، خود به میزان کافی بر فقدان تجمع بومی و معارض، ناشی از وسعت قتل عام پوریم، خبر می دهد. اکنون در هر محفل و مرکز آکادمیک می توان با قدرت تمام اثبات کرد که حتی واژه ای از داشته ها و دانسته ها و مفروضات کنونی، در باب تمدن ماقبل و قرون اولیه اسلامی، در زمینه ی مسائل قومی و فرهنگی و سیاسی ایرانیان، صحت ندارد و برابر با واقعیت نیست. آن چه را به یقین می توان مدعی شد و به حجت رساند این که سرزمین ایران تا قرون متمادی پس از اسلام، به علت غریبگی گسترده میان مهاجر نشینان نوپای شرق و غرب و شمال و جنوب، فاقد بافت ملی و یا حتی قومی بوده است. از منظر کلاسیک و به دلیل روشن اعتراضات متعدد و مکرر قومی، که تاکنون ادامه دارد، هنوز هم مردم ایران، به این بافت دست نیافته اند. توجه کنید که هیچ ارتباط ارگانیک تاریخی، فرهنگی و سیاسی بین چهار حوزه ی مهاجرتی، که در ۴۰۰ سال نخست پس از اسلام در ایران نطفه بسته، وجود ندارد. هم اینک در شرق ایران شاهد مجموعه ی زیستی مستقلی هستیم که در تمام اجزاء و شاکله ی خود، مهاجر نشین و اختلاطی از فرهنگ و زبان هندیان و قبایل مختلف افغان و ترکان خراسان بزرگ است. آن ها از زبان، آداب و رسوم، لباس، خوراک رقص، آواز و باورهای ویژه ای سود می برند، که عمق قبول آن بیش از دویست کیلومتر به سمت غرب نیست. به محض عبور از شهری که یهودیان حیله گرانه نیشابور معروف کرده اند، به سمت مرکز، حوزه ی فرهنگ شرق ایران در تمام زمینه ها بسته و حیطه ی اقتدار فرهنگ مستقل دیگری پدیدار می شود که کم ترین ارتباطی با فرهنگ و خصوصیات تجمع شرقی ایران ندارد. در نوار زیستی شرق ایران، مظاهر اصلی حیات، در وجه عمده به ترکان و مغولان و تاتارها متعلق است وکنجکاوی های کاوشگرانه ی تاکنون، اثری از هیچ تجمعی، در فاصله ی حادثه ی پلید پوریم تا طلوع اسلام، در این نوار تجمع غیر بومی و مهاجرانه ی شرق ایران، معرفی نکرده است.
همین پروسه ی تجمع مستقل و مخلوط را، در غرب ایران نیز شاهدیم. در این جا آمیزه ای از فرهنگ مهاجرانی از روم شرقی، سواحل شرقی مدیترانه و فرهنگ سامی و عربی حاکم است، که کم ترین شباهت و همآهنگی، از هیچ بابت، اعم از مردم شناسی، چهره نگاری، استخوان بندی و بلوک آدمی، آداب و رسوم و زبان و هنر و غذا و لباس و موسیقی و رقص با تجمع شرقی ایران ندارد. در غرب ایران در عین حال که موجودیت و حضور و فرهنگ مستقل اعراب کاملا قابل رد گیری است، اما در عین حال بیش ترین شکل التقاط میان نژاد عرب و رومیان گریخته به شرق را در سیمای اقوام لر و کرد و عشایر متعدد پراکنده در منطقه شاهدیم، مردم توانای بالا بلندی که نشان از بین النهرین کهن دارند، اما در اثر اختلاط با رومیان، غالبا با چشم های رنگی، پوست سفید و موهای غیر مجعد دیده می شوند. عمق اقتدار و تاثیر گذاری این نوار نیز بیش از دویست کیلومتر نیست و از همدان که به سمت مرکز برویم، نشانه های فرهنگ و رسوم و دیگر مشخصات مردم شناسانه ی تجمع غرب ایران کم رنگ و کم رنگ تر می شود. شناسایی کاوشگرانه ی هیچ اثری از هستی انسانی، در فاصله ی حادثه ی پلید پوریم تا طلوع اسلام، در نوار تجمع غیر بومی و مهاجرانه ی غرب ایران نیز هنوز میسر نشده است. همین روند در شمال ایران نیز قابل تعقیب است، تجمع مردمی که باز هم در تمام مظاهر زیستی مستقل اند و از زبان تا آداب و رسوم و غذا و لباس و ریخت شناسی و موسیقی و رقص و غیره، به کلی با مردم شرق و غرب ایران متفاوت و نا مرتبط اند. غیر بومی بودن تشکل و تجمع انسانی در شمال ایران چندان واضح است که حتی تیپولوژی آنان را با جغرافیای محیط منطبق نمی بینیم و مردمی که به طور معمول و به سبب زندگی در شرایط دشوار جنگل و کوه و رود و دریا، باید فیزیکی ورزیده و مناسب شکار و تبرکشی داشته باشند، غالبا با اندام درهم فرو رفته و ضعیف جلگه نشینان دیده می شوند. در این باب باید با دقت بسیار تاریخ پس از اسلام نواحی جنوبی دریای خزر را بررسی کنیم تا معلوم شود به جز اسلاوهای جلگه های پایین دست روسیه، مهاجرین ساکن نواحی جنوبی دریای خزر از کدام ناحیه کوچ کرده اند. در این باره نمی توان وسعت حضور کلنی های یهود در شمال ایران، تا حدی که بخش بزرگی از آن جغرافیا را، «استرآباد» خوانده اند، ندیده گرفت. به هر حال میان مردم ساکن در حاشیه ی جنوبی دریای مازندران و تجمع های شرقی و غربی این سرزمین نیز کم رنگ ترین خط ارتباط ملی و تاریخی دیده نمی شود. عمق حضور و تسلط مظاهر زیستی مردم شمال ایران، با دشواری و مسامحه، به صدکیلومتر می رسد و هنوز در میان بلندی های البرز مرکزی قرار داریم که آثار حضور فرهنگ گیلکی و مازندرانی و طبری محو می شود. در این نوار تجمع غیر بومی و مهاجرانه ی شمال ایران هم، شناسایی کاوشگرانه، هیچ اثری از هستی انسانی، در فاصله ی حادثه ی پلید پوریم تا طلوع اسلام، معرفی نکرده است. به چهارمین نوار تجمع انسانی و باز هم مهاجرانه، در جنوب ایران بر می خوریم، مردمی با فرهنگ عمدتا آفریقایی، یمنی و اعراب جنوبی، که در تمام ابواب و به خصوص زبان و فیزیک و مراسم و غذا و موسیقی و باور و رقص، تحت تاثیر مردم شرق آفریقا قرار دارند، با استیلای فرهنگی باز هم به عمقی کم تر از دویست کیلومتر، که پس از گذر از شیراز به سمت مرکز، محو و نابود می شود. فاصله ی میان چهار نوار تجمع در چهار سوی ایران، که چون قاب و چهارچوبی در اطراف این سرزمین کشیده شده، چندان عمیق و وسیع و غیر قابل اختلاط و مستقل می نماید که خود به خود نو بودن روابط تاریخی میان مردم ساکن در این نوارها را اثبات می کند. زیرا اگر بخواهیم عمق حیات تاریخی و ارتباطات ملی مردم ساکن این نوارها را، برابر آثار تمدنی اثبات شده ی ایران پیش از پوریم، هفت هزاره بیانگاریم، به طور قطع در طول این هزاره های دراز و به مدد اختلاط های طبیعی فرهنگی و تولیدی و تجاری و خانوادگی، همآهنگی های عمومی و ملی در تمام مظاهر اجتماعی در درون این نوارها بروز می کرد و بدین ترتیب می توان پا برجایی جدایی اولیه و ماهوی میان ساکنان این نوارها را، ناشی از کوتاهی عمر تاریخی و طی نشدن فرصت استراتژیک لازم دانست. بی شک اقدامات اخیر و هشتاد ساله ای، که از زمان رضا شاه، الحاق و اتصال تاریخی مردم ساکن در این چهار نوار و ایجاد یک واحد ملی و سراسری را، در اعزام سپاهیان و سرداران مافوق احمق و جانی ارتش و تبلیغ اجباری زبان و نشانه های من در آوردی به اصطلاح قوم فارس دانسته است، به کلی ناکام و ناتوان از کار درآمده و جز ایجاد جدایی و دشمنی و نفرت، در جای بی خبری و بی اعتنایی قبل، میان مردم این چهار نوار، حاصل دیگری به بار نیاورده است. بدین ترتیب تشخیص این مطلب دشوار نیست که واحد های زیستی و تمدنی موجود در ایران، از هیچ مرکز معین و مقتدر ملی تغذیه نشده و به جز دین کبیر اسلام و اکثریت گرویده به مذهب تشیع، در حال حاضر هم، از هیچ پیوند ارگانیک و بنیادین و کم ترین همگونی سنتی و بومی، ناشی از دیرماندگی تاریخی، که به طور طبیعی موجب تشکیل و تشکل ملی است، پیروی نمی کند. اینک می توان اثبات کرد که خلاف تلقینات پریشان بافانه ی باستان پرستان، فرهنگ جاری در چهارچوب اصلی ایران کنونی، از مبداء طلوع اسلام، بیش تر حاشیه ای بر فرهنگ و تمدن جوامع بیرونی و منطقه ای است و هیچ نشانی از توانایی های بومیان ساکن ایران کهن، به سبب امحاء کامل آنان در ماجرای پلید پوریم، بر خود ندارد. بر این چهارچوب اصلی باید صورت بندی کلنی های رسمی و غیر رسمی عرب را، در دهه ها و سده های نخستین اسلامی افزود، که قصد تبلیغ این دین مبارک، در میان مهاجرین و جانشینان جدید مردم ایران کهن را داشته اند، کلنی هایی که همه جا آثار ویژه ی خود را بر جای گذارده و پذیرش مشهود و سراسری اسلام، در چهار چوب اصلی ساکنان جدید ایران و نیز قبول زبان عرب در میان نخبگان فرهنگی، پس از گذشت زمان لازم، به عنوان روش و جهشی در برداشت های عالمانه از زبان فخیم قرآن، حضور فراوان این کلنی ها را گواهی می دهد. بی شک برای شکل گیری و سپس حاکمیت فاضلانه ی فرهنگ ممتاز قرآن و ظهور صاحب نظران دینی و سیاسی و اجتماعی و علمی، به چند سده زمان نیاز بوده، که با ادعاهای یهودیان در کتاب هایی از قماش الفهرست ابن ندیم، که ایران خالی مانده از سکنه، به سبب وقوع پوریم را، از نخستین روزهای طلوع اسلام، مملو از اساتید و نام آوران عالی مقام در تمام رده های علوم و فنون و ادبیات و اخلاق تبلیغ می کند، در تضاد مطلق قرار می گیرد. در عین حال این نکته ی اصلی و بسیار مهم را نیز نباید ندیده گرفت که سعی یهودیان در ساخت و پرداخت تاریخ و فرهنگ افسانه گون، برای دوران پیش از این مهاجرت ها، و به قصد انکار پوریم، به این دلیل ساده موفقیت آمیز بوده است که هیچ یک از این گروه های مهاجر، آگاهی و حساسیت و تعصبی نسبت به درست و یا نادرست بودن روایت هایی ازعمق تاریخ ایران نداشته اند و همین مطلب تلقین هر ناممکنی در میان آنان را سهل و میسر کرده است، چنان که رسوخ و قدمت آموزه های بومی و منطقه ای، نزد هر گروه از این مهاجران شرقی و غربی و شمالی و جنوبی، و نیز فعالیت فوق معمول یهودیان، به خصوص در سر هم بندی کردن زبان در اصطلاح فارسی، استیلای مطلق زبان عرب را ناممکن و دشوار کرد. و ده ها نکته ی ناگفته و شگفت انگیز دیگر که برای ذکر آن ها باید به ادامه ی انتشار مجموعه ی تاملی در بنیان تاریخ ایران چشم داشت. ضمناً بگویم که قصه ای ناممکن تر از وجود جاده ی ابریشم پیش و یا پس از اسلام ساخته نشده و با یقین کامل بدانید که از هیچ مسیری اثبات وجود چند وجب از این جاده ی دراز افسانه ای میان شرق و غرب ممکن نیست که ظاهرا مراکز فعالیت اقتصادی منطقه ی شرق میانه را به تحرک وا می داشته است. گفت و گو از این جاده ی بی نشان و اثر نیز حصه ای از آن جعل تاریخ و تمدن برای منطقه و در دورانی است که وقوع پوریم کم ترین اثری از حضور آدمی در آن باقی نگذارده بود. پس از طلوع اسلام، سرزمین خالی، در سکوت فرو رفته و پوریم زده ی ایران، اندک اندک پذیرای مهاجرینی از اطراف شد که چهارچوب نخستین و مستقل شکل گیری و نیز موقعیت تاریخی، جغرافیایی و فرهنگی آنان را، در یادداشت قبل ترسیم کردم. اینک به تغییرات پس از اسلام، در مربع عظیم و پهناور و باز هم خالی از زندگی، در درون این چهارچوب، با اضلاعی به طول ۸۰۰ کیلومتر بپردازم، که با برداشت های کنونی، ایران مرکزی خوانده می شود. مربعی که علی رغم گستردگی غول آسا، مورد عنایت طبیعت نبوده و نیست، نزدیک به تمامی آن لم یزرع است و جز زاینده رود، نهر بزرگ دیگری در آن جریان ندارد. در واقع موقعیت این مربع کویری پهناور، نه فقط جذابیت طبیعی فراخوانی مهاجرین به درون خویش را نداشته، بل خود اصلی ترین علت جدایی و انزوای تجمع های تازه تشکیل شده ی پس از اسلام، در چهار چوب مرزهای ایران بوده است، که اینک ایران نامیده می شود. زیرا نبود ایستگاه های متوالی، در درون این مربع، به صورت شهرهای بزرگی که داد و ستد فرهنگی و سیاسی و اقتصادی، ایجاد راه های ارتباطی و در نتیجه درهم آمیزی اقوام را ضرور و سهل کند، موجب دور افتادگی و انفراد جوامع مهاجر نشین نخستین را می شد و بدین ترتیب نقاط قابل تجمع، در این مربع را، که پاسخ گوی نیاز جمعیتی در اندازه اطلاق نام شهر باشد، از دیر باز تاکنون، جز در چند حوزه ی مختصر نیافته ایم که به نسبت پهناوری مربع، بسیار ناچیز می نماید: حوزه ی ری، حوزه ی کاشان و قم، حوزه ی اصفهان و حوزه ی یزد. نبود نشانه ی مستقل و محکم هویت شناسانه، از آن دست که در تجمع های مهاجر نشین اطراف ایران دیده می شود و نیز فقدان فرهنگ و نشانه های هنری و سنتی و باورهای دیرینه و لباس و به ویژه موسیقی، معلوم می کند که برآمدن شهرهای مختصر و معین، در مربع مرکزی ایران، یک اتفاق ثانوی و متعاقب بسته شدن پروسه ی تجمع های دیگر در چهار چوب اطراف ایران است و هویت بومی کهن و حتی مهاجرانه ی پس از اسلام ندارد. درک و دریافت از موقعیت تمدنی این مربع مرکزی، در سده های آغازین اسلامی، چندان دشوار نیست. اگر متن شاهنامه را به عنوان نخستین نمونه ی شناخته شده از حضور زبانی، که پس از ساخت و تدوین، به سیاست هایی فارسی نامیده اند، به رسمیت بشناسیم، اطلاعات جغرافیایی مندرج درآن، بدنه ی اصلی این بحث را تقویت می کند که مهاجر نشینان چهار سوی ایران، در زمان پیدایش شاه نامه، به سبب کوتاهی مدت استقرار و عدم پیشینه ی بومی، با یکدیگر ارتباط ارگانیک و مقرر تاریخی نداشته و حتی در آغاز برقراری روابط قومی و ملی هم نبوده اند. به همین دلیل شاهنامه فقط سخن گوی تجمع شرقی است، خراسان و زابل و قندهار و کابل و سیستان و طوس و مرو را در روابط سیاسی و فرهنگی تقریبا یکپارچه می شناسد، ولی تصورش از دیگر نقاط ایران، به کلی پریشان و حتی دشمنانه است. کز ایران اگر زال زر با دو مرد، بیایند و جویند با او نبرد گران مایه اغریرث نیک پی، سپه واگذارد از آمل به ری اغریرث بنا بر متن شاهنامه، یک سردار تورانی ـ خراسانی است و زال زر، حاکم نشینی در سیستان، که فردوسی در مقاطعی مانند بیت بالا، آن را ایران نیز خوانده است، بدین ترتیب تصور فردوسی در این ابیات از آمل و ری، دو شهر تورانی است، چنان که همین پریشانی در شناسایی دیگر شهرهای ایران، نیز در شاهنامه قابل دیدار است. ز آمل گذر سوی تمشیه کرد، نشست اندر آن نامور بیشه کرد مرا گفت بر دار آمل کنی، سزاتر که آهنگ کابل کنی سپاهی ز گردان پرخاش جوی، ز زابل به آمل نهادند روی چو گردان سوی کینه بشتافتند، به ساری سران آگهی یافتند که ایرانیان راه را ساختند، هیونان به هر سو برانداختند دنبال کردن داستان هایی با نام های آمل و ساری در شاهنامه، مکان جغرافیایی و تعلق سیاسی این شهرها را جهنده می کند، هر زمان در گوشه ای مستقر و به اختیار کس دیگرند و از آن که اصولا مازندران در اندیشه شاهنامه سازان دیوگاه می نموده، پس اگر آمل و ساری اشعار شاهنامه را، در مکان کنونی آنها گمان کنیم، خارج از محدوده ایران قرار می گیرند و چنین است که تصورات سراینده شاه نامه نسبت به شهرهایی که به نظر می رسد تنها نام هایی از آن ها می شناخته، به صورت اقالیمی دور و غالبا دشمن نشین درآمده است. چنین گمان غریبه و ناسازگاری نسبت به اردبیل و استخر و اهواز و خرم آباد و خوزستان و اصفهان و قم و کرمان و شیراز و جهرم و گرگان و ساری و همدان نیز در اشعار فردوسی جاری است. شاه نامه گواه روشنی است که معلوم می کند فردوسی تعلقی نسبت به تجمع های غربی و شمالی و جنوبی ایران ابراز نکرده و غالبا از آنان به عنوان بیگانگان و دشمنان و یا پادگان هایی برای نگهداری اسیران نام برده است. آگاهی های مختصر و مغلوط فردوسی نسبت به سایر ساکنان جنوبی و غربی و شمالی ایران، و این که تنها بر بخش کوچک و روی هم رفته نامعینی از سرزمین های شرق، نام ایران می نهد، خود موید این است که در زمان تولید شاه نامه خردلی تصور ملی و میهنی وجود نداشته، چنان که اگر مردم تجمع های مهاجر نشین غرب و جنوب و شمال ایران هم شاه نامه هایی به جا می گذاردند، آگاه می شدیم که هر یک نوار استقرار خود را چه می نامیدند و دیگران را با چه چشمی می نگریستند، که بی گمان به صورت ابراز نوع دیگری غریبگی، منطبق با فرهنگ و زبان و شیوه ی مصطلح خودشان بود. چو صد مرد بیرون شدند از میان، ز اهواز و ایران و از رومیان به اهواز کرد آن سوم شارسان، بدو اندرون کاخ و بیمارسان کنام اسیرانش کردند نام، اسیر اندرو یافتی خواب و کام چو دارا از ایران به کرمان رسید، دو بهر از بزرگان لشکر ندید بدو گفت گر من به ایران شوم، ز ری سوی شهر دلیران شوم همی سرفرازند که ایشان که اند، به ایران و مازندران بر چه اند این بیگانگی و دشمن انگاری، مثلا درباره ی کردان و مازندرانیان از اندازه ی معمول درمی گذرد، تا آن جا که دزد و وحشی و جادو و دیو و طلسم خوانده می شوند. کنون کرد از آن تخمه دارد نژاد، کز آباد ناید به دل برش یاد بود خانه هاشان سراسر پلاس، ندارند در دل ز یزدان هراس سپاهی ز استخر بی مر ببرد، بشد ساخته تا کند رزم کرد به نیکی ز یزدان همی جست مزد، که ریزد بر آن بوم و بر خون دزد از آن گرگ ساران و جنگاوران، وز آن نره دیوان مازندران بترسم ز آشوب بد گوهران، به ویژه ز دیوان مازندران چنین تصاویری، به صورتی روشن، از نبود ارتباط و آشنایی میان محدوده های مهاجر نشین چهار سوی ایران خبر می دهد و از آن که شاهنامه را در پایان قرن چهارم ساخته اند، پس می توان پذیرفت که در قرن چهارم سلسله ای از شهرها در مهاجرنشین های اطراف و در مرکز ایران دایر بوده است، که سهم مربع بسیار وسیع مرکزی را، در شاهنامه، تنها به صورت سه نام ری و قم و اصفهان می خوانیم که در خطی از شمال به جنوب کشیده شده و بی تردید در آن زمان جز قصبچه هایی نبوده اند، چنان که قم را تا پایان دوران قاجار هم نمی توان شهر نامید. برای مورخ مایه ی اعجاب نیست که در شاهنامه یاد و نامی از قزوین و یزد نمی بیند، زیرا با قرائنی ثابت می کند تا پایان قرن چهارم هنوز شهری به نام یزد در مدخل کویر کرمان بالا نرفته و نیز از این که قم و اصفهان و ری را با فرهنگ و آداب و رسوم جدا از تجمع های چهار سوی ایران می شناسد، دچار حیرت نمی شود، زیرا به احکام قدرتمندی متوسل و مجهز است که اثبات می کند بنیان کلنی های اولیه ی مرکز ایران را، یهودیان ریخته اند. چنان که اصفهان را تا همین قرون اخیر «یهودیه» می خوانده اند. بدین ترتیب کاملا مسلم می شود که باز ساخت ایران پس از اسلام، به مدد امواج مهاجرین و همسایگان میسر شده و بازیافت کم ترین نشان از بومیان کهن این خطه، پس از قتل عام پوریم، جز مانده هایی از لوازم زندگی و اجساد پراکنده، در بقایایی سوخته و ویران شده، به دست نیاورده ایم. اینک به قصد بستن مدخل و پس از نصب فهرستی از ابنیه ی مساجد کهن و تاریخ بنای آن ها، به موضوعی اشاره می کنم که یکی از ناب ترین و ناگفته ترین و درعین حال شیرین ترین مباحث هویت شناسی در ایران پس از طلوع اسلام است و آن این که پیش از قرن پنجم در سراسر ایران، نشانی از مسجد شهر، که به طور معمول مسجد جامع می گفته اند، نیافته ایم. مطلب روشنگری که نخست مع | ||